کی اینقدر چاپلوس شدیم؟

امروز ما را برای یک جلسه‌ی آموزشی بیهوده کشاندند به مرکز استان، جدای از اتلاف بیت‌المال و وقتی که از سی و چند نفر گرفتند و کارهایی که به خاطر این جلسه بر زمین ماند، جمله قصار! مدرس جلسه باعث شد که در موردش بنویسم.

مدرس در حال بیان افاضات بود که رئیسش و به طبع رئیس ما وارد شد، پس از ادای احترام، جناب مدرس خطاب به رئیس تازه وارد گفت هفته‌ی آینده از محتویات این جلسه از شرکت کنندگان امروز و غایبین امتحانی برگزار می‌کنیم به این بهانه که به نمرات برتر از دستان مبارک شما هدیه‌ای داده شود. 


کی ما اینقدر چاپلوس شدیم؟ در کتاب فارسی دبیرستان نوشته بود پش از حمله‌ی مغول چاپلوسی در ایران  باب شد، اما در مورد زمان شدت گرفتنش توضیح نداده بود.

این آقای رئیس کارمندی است مثل همین آقای مدرس، مثل من، مثل بقیه‌ی خانم‌ها و آقایانی که حاضر بودند. در حکم همه‌ی ما هم نوشته‌اند انجام امور محوله. 


به معنای جمله‌اش دقت کنید، چندین نفر بیایند، وقت بگذارند به بهانه گرفتن هدیه‌ای از دستان مبارک آقا.


جالب هم اینکه این افراد چاپلوسی‌ها را باور می‌کنند، تصور می‌کنند واقعاً دستان مبارکی دارند. 

به یاد ویدئوی دست‌بوسی در حرم امام رضا افتادم که بزرگ و کوچک خود را حقیر می‌کردند خم می‌شدند و دست A را می‌بوسیدند بی آنکه A دستش را عقب بکشد و مانع شود. چون A هم باور داشت که بوسیدن دستانش ثواب دارد.

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

هیچ و همه چیز

عزیزی ذیل ویدئوی کوتاهی که از طلوع آفتاب در زمین از دریچه ایستگاه فضایی بین‌المللی در کانالش به اشتراک گذاشته، نوشته:

این تصویر در عین اینکه شکوه و زیبایی دنیارو نشون می‌ده ، کوچکی و حقارت رو هم نشون می‌ده...
یه زمانی وقتی دعوای دو گروه یا دو نفر رو می‌دیدم با خودم می‌خندیدم می‌گفتم واقعا اون مساله چه ارزشی داره که اینطور دارن تو سروکله هم می‌زنن ... با خودم فکر می‌کردم که انسان وقتی جای «خدا» بشینه خیلی از اتفاقات و دعواها براش خنده دار میشه ...
باور دارم اگر انسان‌ها می‌توانستند «نگاهی از بالا» به همه وقایع و اتفاقات و آنچه که در دنیای ما رخ می‌ده ، داشته باشن... خیلی از باورها به وجود نمیومد ، خیلی از جنگ‌ها اتفاق نمی‌افتاد و حتماً دنیای بهتری می‌داشتیم ... چون با علم به حقارت این دنیا و مافیها، خیلی از ادعاها و دعواها و مسائل جدی دنیای ما، براش شوخی می‌شد که ارزش فکرکردن و جنگیدن نداشت.
فقط یه نگاه محدود و حقیر می‌تونه دنیارو تا این حدی که ماها جدی گرفتیم جدی بگیره.




وقتی این نوشته و تعبیر زیبا را خوندم هوس کردم که من هم حاشیه‌ای کنارش بنویسیم.


 یکی از خوشبختی‌هام اینکه شهر کوچک و خلوتی زندگی می‌کنم، جایی که وقتی دلم برای آسمون تنگ شد به راحتی در اندک زمانی بتونم برم خارج از شهر و توی سکوت و تاریکی بنشینم به تماشای مزرع سبز فلک :)

و زیر گنبد مینا همان چیزی را بارها دیدم که از دریچه‌ی ایستگاه فضایی میشه دید، عظمت دنیا و حقارت ما. اونجا احساس هیچ بودن بهم دست میده، هیچ و بی‌اهمیت. من بی‌اهمیت مشکلاتم هم بی‌اهمیته، احساس آرامش می‌کنم.
این سکه یک روی دیگه هم داره و اینکه من جزوی از این کل بیکرانه هستم، من جایی قرار گرفتم که امکان حیات دارم، من خیلی خوش شانسم. خالق این عظمت من را هم خلق کرده، من تنها نیستم. احساس آرامش می‌کنم.


پی‌نوشت: توی این ویٔدئو شفق قطبی را دیدید؟ از دیدن رعد و برق لذت بردید؟

پینوشت ۲: کاش این عزیز نوشتن را شروع می‌کرد.



۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

هفته‌ی چهل و چند

محمدمهدی در مطلبی که به معرفی کتاب «دختری از پرو» پرداخته نوشته بود: امشب باید از ماریو بارگاس یوسا تشکر کنم، به خاطر هدیه‌ای که به من داد. به خاطر یکی از زندگی‌های بی‌کم‌ و‌ کاستی که به من بخشید. خواندن "دختری از پرو" هیچ‌چیز از تجربه یک زندگیِ کامل "دیگر" کم نداشت... من در این هفته، در لیما، پاریس، توکیو و مادرید بودم. من در این هفته، صاحب دو زندگی بودم.»


من هم این تعبیر را از محمدمهدی قرض می‌گیرم برای معرفی کتاب «هفته‌ی چهل و چند» که دیروز خواندنش را به پایان رساندم؛ این کتاب که بیست روایت از مادری در همین روزها است من را با خودش برد در کنار بیست خانواده‌‌‌‌ مختلف و من از نزدیک شاهد معجزه‌ی عضو جدید بودم که با ورودش همه چیز را دگرگون ساخت از ظاهر تا باطن و از رفتار تا افکار را.


از ریویوی الهام در گودریدز با این کتاب و نشر اطراف آشنا شدم، الهام پس از معرفی و گفتن نظرش در مورد کتاب نوشته بود:‌ «و اینکه این کتاب هدیه‌ی مناسبی است برای تمام کسانی که والد هستند یا در شرف آن.» من هم که همیشه به سلیقه‌ی دوستانم اعتماد دارم، بلافاصله با کتابفروش جدید شهر، تماس گرفتم و در مورد کتاب پرس و جو کردم، گفت فعلا موجود ندارد ولی تا یکی دو روز دیگر برایم تهیه خواهد کرد. کتاب تنها چیزی است که دوست ندارم اینترنتی بخرم. کتاب را باید ورق زد، در دست گرفت، کاغذش را بو کشید، چند خطش را خواند... اصلا خریدن کتاب لذتی جدا از خواندش دارد.


کتاب که رسید رفتم برای تحویل دیدم کتابفروش با سلیقه سری کاملی از کتاب‌های نشر اطراف را آورده، در کنار هفته‌ی چهل و چند، داستان مصور فوتبالیست‌ها را هم خریدم که قبلا در موردش نوشتم.


کتاب را به مریم هدیه دادم چون می‌دانستم خواندن روایت‌های مادرانگی برای او جذاب است و گروهی در تلگرام دارد از مادران. خیلی از نکته‌ها را از همان‌ها یاد گرفته. مریم که به خاطر گرفتاری‌اش کتاب قبلی‌اش را نیمه رها کرده بود، مجذوب این کتاب شد، در میانه‌اش پیشنهاد کرد که من هم بخوانم. حتی چند روایت را هم با هم خواندیم، برای هم و با صدای بلند :)


لذت کامل بردم از خواندن این کتاب. بیست روایت از تعامل با کودکی را می‌خواندم که یک سال و یک ماه و دو روز پیش پا به زندگی‌مان گذاشته بود. در این روایات از مشکلاتی گفته بودند که ما هم داشتیم، دغدغه‌های که ما هم داشتیم، آرزوهایی که ما هم داشتیم. و شنیدن کاری که آن‌ها کردند و تصمیمی که آن‌ها گرفتند برای ما هم جذاب بود و حتی در بعضی از موارد می‌تواست الگوی ما باشد.


در مورد یکی از روایت‌ها قبلا این‌جا نوشتم، تصورم این است که حتی کسانی که پدر یا مادر هم نشده‌اند از این کتاب بهره خواهند برد، زیرا برخی روایت‌ها به قدری زیباست که هیچ چیزی از یک داستان کوتاه خوب کم ندارد و گاه در میانه‌ی روایت حرف‌هایی زده می‌شود که می‌شود چراغی را روشن می‌کند.


موافقین ۳ مخالفین ۰

قضیه‌ی رئیس ملون، دزدان دریایی و برهان خلف

روزهای اولی که این‌جا استخدام شدم مصادف شده بود با رفتن ناگهانی یکی از کارمندان، کار بهتری پیدا کرده بود و چون تعهد خدمتی هم این‌جا نداشت به راحتی رفته بود، رئیس وقت هم بابت این کار کارمندش حسابی شاکی بود و مدام بدگویی او را می‌کرد، بد و بیراه می‌گفت و از روابطش به حق و ناحق استفاده و سواستفاده می‌کرد تا سنگی جلوی پایش بیاندازد.

در همان روزها برای کاری در دفتر رئیس بودم که آن کارمند سابق و مغضوب حال درگاه ریاست وارد شد، تصورم این بود که الان قرار است یکی به دو کنند و حداقل کار به گله گذاری بکشد اما بعد از سلام و احوال پرسی ذکر خیر رئیس از مرئوس بود و ابراز دل تنگی... بعد هم کارمند تقاضای نامه‌ای داشت که با دستور و سفارش رئیس بدون هیچ معطلی صادر و تحویل شد.

شاید از نظر سیاست و روابط و ضوابط اداری ما این رفتار و مانند آن مرسوم باشد و عرف جامعه‌ی ما محسوب شود اما پذیرشش برای من سخت بود. با خودم گفتم من اگر از کسی بدم بیاید از در و دیوار خانه‌اش هم بدم خواهد آمد، مسیرم را کج می‌کنم که از کوچه‌اش هم رد نشوم.


امروز ایمیلی از مدیر یکی از سایت‌هایی که عضو بوده‌ام رسید که بلافاصله بدون باز کردنش، تیک کنارش را زدم و پاکش کردم... دلیلش هم من را به یاد این خاطره‌ای انداخت که در بالا نوشتم.

این سایت مربوط به یک نرم‌افزار آموزش زبان بود که اتفاقا محتوای پرباری هم داشت، شامل چندین دوره‌ی آموزش زبان با سطح‌بندی و کیفیت عالی می‌شد و در کنار این نرم‌افزار یک فروم پر بار از کاربران و مدرسان داشت که چالش‌هایی برگزار می‌کردند و متن‌های آموزشی و انگیزشی می‌نوشتند و خلاصه کنم یکی از بهترین منابع در نوع خودش بود و تصور می‌کنم که هنوز هم هست.

البته هزینه‌ای هم بابت خدماتشان می‌گرفتند اما به نسبت خدماتی که می‌دادند اندک بود. یکبار یکی از مدیران در فروم نوشته بود که ما دوره‌هایی که ارائه می‌کنیم را خریده‌ایم و پولش را تمام و کمال پرداخت کرده‌ایم.

من که کنجکاو شده بودم که با این قیمت دلار چطور این دوره‌ها را خریده‌اند به صاحبین این آثار ایمیل زدم و سوال کردم و همگی این ادعا را رد کردند و با عبارتی نظیر Pirates در مورد این نرم‌افزار نوشتند.

وارد فروم شدم و در یک پست عمومی عین این پاسخ‌ها را تحویل مدیر دادم و نوشتم که ادعای دروغی در مورد کپی رایت محصولتان کرده‌اید. پاسخی هم که من دادند اصلا قانع کننده نبود، کلا پرت و پلا گفتند از قصدشان و ایمیل‌ها و تحریم و بلوکه شدن پول‌های ایرانی‌ها در آمریکا و... که هیچ کدام جواب من نبود، من گفتم چرا ادعای دروغ کردید؟ برای بازار گرمی؟ برای تبلیغات و سودجویی؟ من توقع پرداخت حق کپی رایت نداشتم من را این ادعای دروغ آزرد.


همین دلیلی شد که عطای این نرم‌افزار را به لقایش ببخشم و این همه چرت و پرت نوشتم که بگویم که چرا آن ایمیل را پاک کردم، بابت وقتی که با خواندن این مطلب از شما گرفتم، عذرخواهی می‌کنم :)


پی‌نوشت:  در ریاضی دوران دبیرستان درسی داشتیم به نام برهان خلف، می‌گفت با هزار مصداق نمی‌شود ادعایی را ثابت کرد اما با تنها یک مثال نقض می‌توان صحت یک قضیه را کامل رد کرد. این برهان خلف حسابی در زندگی من جا دارد، اگر کسی ادعای برحقی و معصومیت کند و یک خلافش برایم ثابت شود بالکل حذفش می‌کنم. مگر اینکه آن ادعا را نداشته باشد.



۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

سخت و سخت‌تر

صدرا مطلب خوبی نوشته بود که یک بخشش عجیب به دلم نشست، با هم بخوانیم:

«شاید وقتی داری فکر میکنی که شجاعت به خرج بدی و بری بزنی تو گوش آدمی(نه لزوما فیزیکی) که زیرآبت رو زده، کار سخت واقعی این باشه که بهش لبخند بزنی و شرایط رو عادی نگه داری که مشکل از این بزرگتر نشه.»


با این قسمت مطلبش انگار همذات پنداری* می‌کردم، به من یادآوری کرد که سال گذشته همین موقع‌ها کار سخت‌تر را انجام دادم و البته نتیجه‌اش را هم امسال گرفتم. کاری کردم که اگر شرایط متفاوت بود و عدالتی جریان داشت و حق و ناحق از هم جدا بودن هرگز انتخاب من نبود.


امروز مطلب دیگری خواندم از لافکادیو، که دقیقا همان برداشت من را از مطلب صدرا را تداعی می‌کرد اما به زبانی دیگر:
«اون روز من فهمیدم هر کسی هرچقدرم اذیت‌مون کنه زخمی کردنش یا درد کشیدنش نمی‌تونه حال ما رو بهتر کنه. بهترین کار اینه که دعا کنیم حالش خوب بشه و نیازی نداشته باشه که ما رو اذیت کنه تا حالش بهتر بشه.»


شاید هر دو این مطالب یادآور این بیت جاودانه‌ی لسان‌الغیب باشند که فرمود:

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا


با دشمنان مدارا کردن آسان نیست، شاید انتقام در لحظه آسان‌ترین تصمیمی هست که میشه گرفت، اما نه حال ما را بهتر می‌کنه و نه شرایط ما را در آینده. هم خاطره‌ی بدی برای ما به یادگار می‌ذاره، یعنی حال و گذشته و آینده‌ی نابود شده.


پی‌نوشت: همذات پنداری را به اشتباه همزاد پنداری ننویسیم.

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

خانم لیلی، آقای مجنون

منصور ضابطیان که معرف حضورتان هست، همان مجری برنامه‌ی رادیو هفت*، دست به کار ارزشمندی زده و در یک پادکست چهل دقیقه‌ای قصه‌ی عاشقانه‌ی لیلی و مجنون را برای ما تعریف کرده.


به قول خودش: بعضی روایت‌ها، اتفاق‌ها و قصه‌ها به شدت در زندگی ما جریان دارند بدون آنکه از واقعیت آن‌ها خبر داشته باشیم. ما از اون‌ها استفاده می‌کنیم ولی اگر از ما بپرسند از ماجرای چیزی که ازش استفاده کنی چه اطلاعی داری شاید نتونیم بیش از چند کلمه صحبت کنیم. داستان لیلی و مجنون یکی از این داستان‌هاست.


در این پادکست ضابطیان در مورد اینکه لیلی و مجنون کی بودند، داستان عاشقانه‌شون چی بود و سرنوشتشون به کجا رسید توضیح میده، میگه که چطور شد که نظامی این داستان را روایت کرد و پس از اون چه کسانی به این روایت را بازتعریف کردند.


این پادکست پر است از موسیقی‌های دلنشین و رنگارنگ و همچنین به حضور این دو شخصیت در عرفان، مذهب، فرهنگ و سینمای ما هم اشاره می‌کنه.


شنیدن این پادکست هم لذت بخشه و هم می‌تونه تلنگری برای ما باشه که نسبت به ادبیات غنی‌مان غافلیم و حتی شاهکارهای ادبی سرزمین‌مون را خوب نمی‌شناسیم.


این پادکست را می‌توانید از کانال منصور ضابطیان و یا از طریق اپلیکیشن فیدیبو بشنوید.


پی‌نوشت: منصور ضابطیان برای من بیش از آنکه یادآور برنامه رادیو هفت باشه، نویسنده‌ی سفرنامه‌های جذابش یعنی مارک و پلو، مارک دوپلو، برگ اضافی، سپاستین و چای نعنا است، شما هم این سفرنامه‌ها را بخوانید که از قدیم‌الایام گفته‌اند وصف العیش نصف العیش.


خانم لیلی و آقای مجنون

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

به شنل هری پاتر احتیاجی ندارم

عالمه مطلبی نوشته با عنوان «ملت همیشه در صحنه» و یکی از رذالت‌های اخلاقی جامعه که او را  آزارده خاطر کرده توصیف کرده، «قضاوت کردن دیگران» و آرزو کرده که کاش شنل هری‌پاتر در دنیای واقعی هم بود تا او خودش را دید این بداخلاقان مخفی می‌کرد.

این چندمین مطلب مشابهی بود که اخیرا در این زمینه می‌خواندم، بیرون از فضای مجازی هم بارها از اطرافیانم شنیده‌ام که از انجام کار دلخواهشان را به خاطر نگاه و قضاوت دیگران منصرف شده‌اند.


اما این نظر من نیست، من فکر می‌کنم پوشیدن شنل هری‌پاتر کار درستی نیست، این که من به خاطر قضاوت‌های نابجا از علاقه‌ام صرف نظر کنم یعنی حکم این قاضیان بی‌شمار اطرافم را بی‌چون و چرا پذیرفته‌ام.

چند سالی است مسیر چند کیلومتری خانه تا محل کارم را با دوچرخه طی می‌کنم،  دوچرخه‌سواری را دوست دارم، با نشاط به محل کار می‌رسم، عقلم هم این کار را تایید می‌کند می‌گوید برای سلامتی‌ام مفید است. اما دیگران چه فکر می‌کنند؟ مهم نیست، یک بار همکارم می‌گفت، در این مسیر، هر روز چند هزار نفر عبور می‌کنند، همه هم با موتور و ماشین و اتوبوس، و فقط تو با دوچرخه‌ای، مثل بقیه باش، به تو می‌گویند خل. جواب دادم، از این قضاوتشان خوشحالم، منفی در منفی می‌شود مثبت.

عزیزی می‌گفت من از این که دیگران غیبتم کنند خوشحال هم خواهم شد، من امروز حرفش را بهتر درک می‌کنم.

موقع دویدن‌هایم هم بارها مسخره‌ شده‌ام. من هم می‌توانستم بجای دویدن در جاده‌ای که دوستش دارم، بروم در یک باشگاه تا بجای تمسخر دیگران روی تردمیل بدوم و بجای قضاوت‌های دیگران بوی عرق تن بدنسازان را تحمل کنم، اما این کار را نکردم، چون من هستم که برای خودم تصمیم  می‌گیرم و پوزخند علافان کنار جاده برای من اهمیتی ندارد. حتی قدرت می‌گیرم برای ادامه مسیر، با این کار اراده و برتری خودم را به او هم نشان خواهم داد، انگار رقیبی که شکستش داده‌ام.


۸ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰

همه بجز اندکی

یکی از مادران در میانه‌ی روایتش در هفته‌ی چهل و چند نوشته بود: «لیس للانسان الا ما سعی» این آیه ترمزم را کشید، به یاد آنچه می‌خواهم و مدتی است برایش سعی نمی‌کنم افتادم، هشدار داده بود لیس للانسان بهش نخواهی رسید مگر...

این آیه را در نوجوانی از روی لوگوی موتور سیکلت یاماها ۱۰۰ مونتاژ ایران دوچرخ خوانده بودم، یک دایره بود داخلش یک کمک فنر و یک دو شاخه به نشانه‌ی فرمان، دورتا دورش هم این آیه را نوشته بودند با فونتی بولد.

سوره‌ی عصر هم با چنین الگویی هشدار می‌دهد «ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنو و وعملوا الصالحات» همگی در حال زیانید بجز آنانکه... اول همه را می‌گذارد کنار بعد خوب‌ها را سوا می‌کند. شعار اصلی اسلام هم همینطور لا اله الا الله هیچ خدایی نیست جز الله.


عزیزی می‌گفت پدرش از او پرسیده: علی چندتا رفیق داری؟ فکر کردم و گفتم یکی شاید هم دوتا و انتظار داشتم پدرم بگوید هزار دوست کم و یک دشمن زیاد است و نصیحتم کند ولی برخلاف تصورم تشویق هم کرد و گفت احسنت حالا قدر همین یکی دو نفر را بدان. می‌گفت حالا بعد از ۴۰ سال هنوز با این دو نفر رفیق هستم و از برادر به من نزدیک‌تر هستند.


اینکه همه و همه‌چیز خوب و ایده‌ال است شعاری بیش‌ نیست، باید خوب‌ها را سوا کرد و برای رسیدن به خوبی‌ها تلاش کرد و مداومت داشت.


یاماها ۱۰۰




۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱

وقتی همه چیز عادی است

چند وقت پیش که از بی‌سوادی دانشجو و کارمند و استاد، همه و همه حسابی عصبانی شده بودم به رئیس گفتم: از طرف من به بالا دستی‌تان بفرمایید حالا که به خاطر مصالح جیبتان کنکور را حذف کرده‌اید و هیچ شرط معدلی را هم جایگزیش نکرده‌اید، حداقل یک تست هوش ریون ساده از متقاضیان ورود به دانشگاه بگیرید تا خیالمان راحت باشد که طرف حسابمان شرایط نرمالی دارد. و اگر به مقدساتتان توهین نمی‌شود بگویید به جای حساب و کتاب در مورد چند تکه بودن کفن میت و شک بین ۳ و ۶، در مصاحبه پذیرش اساتید از آن‌ها امتحان املا بگیرند تا مشخص بشود آیا بلدند هفده و هیجده را درست بنویسند یا نه!؟

امروز مدیر سوگلی همان رئیس، که نامش مزین به پیشوند «دکتر» هم هست، به ارباب رجوعش می‌گفت: بله فلان روز تشریف دارم!


یک زمانی مدیری زیر و زبر «بسنده» را قاطی کرده بود و گفته بود «بَسْنَده می‌کنم» و تا مدت‌ها شده بود سوژه‌ی عام و خاص اما متاسفانه حالا برایمان عادی شده.

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

کاری که از من ساخته است

شهر ما با حدود ۵۰ هزار نفر جمعیت کتابفروشی نداشت، یعنی قبلا داشته ولی آن‌ها هم کم کم فقط کتاب‌های دانشگاهی و کمک درسی آورده‌اند و بعدا هم شده‌اند لوازم‌التحریری تنها.

با یکی از آن قدیمی‌هایشان صحبت می‌کردم می‌گفت از شروع کارم تا اواسط دهه هفتاد کتاب هم می‌فروختیم ولی از آن به بعد دیگر هر چه آوردیم ماند روی دستمان؛ دهه شصت فروش کتاب عالی بود.


البته در سطح شهر کتابخانه‌ی عمومی هست که آرشیو خوبی بخصوص در حوزه‌ی ادبیات کلاسیک و کتب مرجع دارند ولی نمی‌دانم چرا از یک سالی به بعد شده‌اند دشمن انتشاراتی‌های درست و درمان، اعتنایی به تازه‌های نشر هم ندارند.


اما جدیدا یک جوان کاری در حد توانش کرده، در لوازم‌التحریری‌اش چند قفسه کتاب هم اضافه کرده، با خوش سلیقگی‌اش بهترین‌ کتاب‌ها را گلچین می‌کند تا برای فروش عرضه کند و با این کار توانسته کمیت را با کیفیت کتاب‌های موجودش جبران کند. خیلی هم باهوش و تیزبین هست و سعی می‌کند کتاب‌های مورد پسند مشتریان همیشگی‌اش را بشناسد و کتاب‌هایی در آن ژانرها را همیشه موجود داشته باشد. ولی خب هنوز که هنوز است دخل مغازه از فروش لوازم‌التحریر تأمین می‌شود و شاید کتاب‌ها دلخوشی او و اندک مشتریانش هستند.

به او گفتم می‌ترسم به زودی حوصله‌ات سر برود و کتاب‌ها را جمع کنی، گفت فعلا سعی می‌کنم طاقت بیاورم. گفتم باید کاری کنیم، گفتم من هر کاری از دستم ساخته باشد انجام خواهم داد، تبلیغ می‌کنم چهره به چهره و فکرش را کردم و گفتم در مورد کتاب‌هایی که می‌خوانم چند سطری خواهم نوشت شاید گروه بیش‌تری را با خودمان همراه کنیم.


کارم را با نوشتن در مورد کتاب‌های داستان فوتبالیست‌ها و ساپی‌ینس شروع کردم، همان ها که این‌جا و آن‌جا قبلا نوشته بودم، البته با اندکی تفاوت، آخر هر نوشته هم آدرس کتابفروشی‌اش را نوشتم و فرستادم به تلگرامش تا بگذارد داخل کانال کتابفروشی، متن را برای یک سایت محلی پر بیننده هم فرستادم. آن‌ها هم منتشرش کردند.


دیروز پیام داد یکی آمده و سراغ کتاب ساپی‌ینس را گرفته، قند در دلم آب شد.


این هم از سومین مطلب که در مورد کتاب «شازده کوچولو» برای کانال این کتابفروشی نوپا نوشتم:

این که من بخواهم کتاب «شازده کوچولو» را معرفی کنم همانقدر کار مسخره‌ایست که بگویم می‌دانید تیم فوتبال یک ورزش تیمی توپی است!؟ اما متاسفانه آنقدر کتابخوان‌ها کم شده‌اند که می‌شود پرفروش‌ترین و پر‌ترجمه شده‌ترین کتاب دنیا را معرفی کرد و انتظار داشت که برای گروهی از خوانندگان حرف تازه‌ای زده باشی درست مانند اینکه اینجا بخواهم در مورد قوانین ورزش کرلینگ صحبت کنم.

البته بر عکس کتاب، گوشی‌های هوشمند و شبکه‌های اجتماعی میان مردم فراگیر شده‌اند، که می‌توان اطمینان داشت که  B612 را می‌شناسند اما به عنوان نام یک اپلیکیش و نه سیاره‌ی کوچکی که شخصیت اصلی داستان ساکن آن‌جاست و همین طور احتمالا جملات زیبای گفتگوی شازده کوچولو و گل سرخش را بارها بین گروه‌ها و کانال‌هایشان رد و بدل کرده‌اند بی آنکه بدانند ماجرایش از چه قرار است.

بگذریم کار من تاسف خوردن نیست من باید برای مهجوریت کتاب کاری کنم، بنا به آن چه که قادر به درک آنم و از دستم ساخته است. شازده کوچولو  نوشته «آنتوان دو سنت اگزوپری» را انتخاب کرده‌ام چون هم کتاب خوش‌خوانی است که هم دانش‌آموز نوجوان ما از خواندنش لذت خواهد بود و هم بزرگسالان ما.  متن داستان هم سراسر بیان عشق، دوست داشتن، امید و وفاداریست که همه‌ی ما محتاج آنیم که این‌ احساسات را در خودمان بپرورانیم.

شازده کوچولو تا به حال به بیش از ۳۰۰ زبان و گویش مختلف ترجمه شده و در ایران هم بیش از ۱۰ ترجمه از این کتاب موجود است. که ترجمه احمد شاملو و محمد قاضی و ابوالحسن نجفی از مابقی مشهورترند و بیش‌تر از آن‌ها استقبال شده است.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰