
روز اول عید قبل از اینکه بزنم همه چی را ببندم توی گروه دوستان نزدیک که کلاً ۵ نفریم و نزدیک ۱۶ ساله با هم رفیقیم، عید را تبریک گفتم و نوشتم انشالله سال بع قدری خوب باشه که بدیهای ۹۸ هم فراموشتون بشه، رفیقم اومد نوشت، اینقدر ایشالله ایشالله نکن تا جمهوری اسلامی هست ما روی خوش نمیبینیم، به شوخی جوابش دادم با تو نبودم، باز تندتر شد و گفت آخر سال این زِرِت را بهت یادآوری میکنم...
تلگرامم را فعلا دیسیبل کردم، اما الآن بعد از ۵ روز دلم برای اون گروه تنگ شده، از ترم اول دانشگاه رفیقم، هر کسی یک طرف دنیا، ولی با هم موندیم.
مگه من سیاستمدارم؟ مگه کارهایم؟ بابا به والله خودم هم میدونم معجزهایدر کار نیست، حتی با عوض شدن حکومت، ولی مگر ما خوشیهای دیگری نداریم؟ خوشیهای درونی؟ چرا ما اینقدر غرق سیاستیم؟
حرف دیگه: روحیهام خراب شده، بعضی وقتها حس میکنم قلبم داره از دهنم میزنه بیرون، حتی به فکر افتادم برم داروخانه آرامبخش بخورم، راه حل بهتری ندارین؟
نِق اول: یادتان میآید، که پویشی آغاز شد برای بیدار کردن مدیران بیان، با این مضمون که آقا یا خانم محترم، این بچه مال شما است، مسئولیت سرپرستیاش را به گردن بگیر، نمیشود که اسمش در شناسنامهتان باشد ولی نفقهاش را نپردازید... بعد با خوشحالی گفتند که نه هستیم و حواسمان هست و دوباره به خواب رفتند.
ظاهرا آقای صفایی نژاد باید پویش تازهای برای جهت یادآوریِ یادآوری راه بیاندازند و همگی بنویسیم و رنکینگ بیان را ببریم بالا تا شاید باز از خواب بیدار شوند، شاید هم دوباره مثل قبل از این دنده به آن دنده شوند و دوباره بخواب روند.
نِق دوم: به شوخی در مورد نینی سایت میگویند که در مورد هر چیزی جستجو کنی، در صفحهی اول نتایج گوگل، یک صفحه از نینی سایت میآورد که مامانها در مورد آن پرسیدهاند و راه حلی دادهاند، حالا میخواهد یک دستور آشپزی ساده باشد یا راز خنثی کردن یک بمب ساعتی.
یک مورد مشابه دیگر هم من میخواهم معرفی کنم که بر خلاف نینی سایت نه به خاطر مامانهای همه چیزدان که به خاطر دزدان محتوا همیشه در صدر نتایج جستجوها به زبان فارسی است. باشگاه خبرنگاران جوان
بارها دنبال یک مقاله عمومی بودهام که رسیدهام به این سایت، مطالبی که میشود مطالبش را جاهای دیگری نیز به عینه یافت، با این تفاوت که ابتدای مقاله اضافه کردهاند: (به گزارش خبرنگار گروه فلان باشگاه خبرنگاران جوان) و آخر مطلب داخل پرانتز اسم فرد کپی کننده به عنوان خبرنگار درج شده است.
گنج علم «ما ظهر مع ما بطن»
گفت: از ایمان بود حب الوطن
این وطن، مصر و عراق و شام نیست
این وطن، شهریست کان را نام نیست
زانکه از دنیاست، این اوطان تمام
مدح دنیا کی کند «خیر الانام»
حب دنیا هست رأس هر خطا
از خطا کی میشود ایمان عطا
ای خوش آنکو یابد از توفیق بهر
کاورد رو سوی آن بینام شهر
تو در این اوطان، غریبی ای پسر!
خو به غربت کردهای، خاکت به سر!
آنقدر در شهر تن ماندی اسیر
کان وطن، یکباره رفتت از ضمیر
رو بتاب از جسم و، جان را شاد کن
موطن اصلی خود را یاد کن
۱- مدتهاست تصمیم گرفتهام که در هیچ جایی که رنگ و بوی سیاست دارد نباشم، چه در جایی رسمی با اسم و عنوان و تابلو و بنر مشخص و چه در میان دوست و آشنایی که دارند در مورد فلان سیاستمدار حرف میزنند، نمیگویم کار سیاسی نخواهم کرد، چرا که گاه از انجام یا انجام ندادن هر کاری میشود برداشتی سیاسی داشت. منظورم این است که کار خودم را خواهم کرد و راه خودم را خواهم رفت. بدون جار زدن.
۲- هفتهی پیش بعد از مدتها رفتم کتابخانه، همکار سابقم پیام داده بود که کتاب شعرش را منتشر میکند و دعوت کرده بود بروم کتابخانه برای مراسم رونمایی از کتابش.آنجا بودم که یک دوست نچندان نزدیک آمد کنارم نشست و گفت پس فردا همینجا جلسهای داریم با عنوان فلان، سعی کن بیایی، موضوع جلسهشان جز علاقههایم بود، وقتم هم خالی بود، گفتم شاید بیایم، گفت حتما بیا، فردا و روز بعدترش هم زنگ زد و یادآوری کرد. گفتم میآیم. تمایل چندانی برای شرکت نداشتم و اگر اصرار این دوست نبود شرکت نمیکردم، اینقدر وقتم را به هزار مشغلهی کوچک و بزرگ پر کردهام که سعی میکنم فرصتهای اندک بیکاری را هیچ کاری نکنم. اما اصرار کرد و گفتم میآیم و رفتم.
۳- سطح جلسه متوسط بود، نه جذاب بود و نه کسل کننده، سخنران را نمیشناختم، گفتند هیئت علمی دانشگاه پیام نور است، با سواد به نظر میرسید، بربحث مسلط بود. اما جلسه نکات منفی هم داشت که بدترین قسمتش این بود که به سوالات بنا به گرایش سوال کننده پاسخ میداد، نه با نظر خود و با قطعیت، اگر دو سوال متضاد از او میپرسیدید، هر دو را تایید میکرد، حق با شماست، بله حق با شما هم هست و شما و...
۴- امروز متوجه شدم، این آقای ناشناخته کاندیدای نمایندگی مجلس شده، و من مثل بقیهی جمع در پایان آن جلسه، با یک کاندیدای نمایندگی مجلس عکس گرفتهام.
این شوخی نامردان است که امید میدهند و سپس باز پس میگیرند و بر نومیدشدگان از ته دل میخندند.
#مرگ_یزدگرد
تحملم تمام شد در توییتر فحش آبداری کشیدم بر سانسورچی
از این لحظه خیلی جدی به مهاجرت فکر میکنم
به کتاب فروش گرامی سپرده بودم وقتی «بی زمستان» رسید خبرم کند، دو شب پیش اتفاقا در نزدیکی کتابفروشیاش بودم که زنگ زد کتابت رسیده، بیمعطلی رفتم گرفتم و دیروز همهاش را یکجا خواندم...
تمام بیزمستان را در یک اضافهکاری تحمیلی که هنوز ساعتی از آن باقیست خواندم و گذر کسالتبارش را التیام دادم، این کتاب روند رو به اوج سفرنامههای ضابطیان را ادامه نداده بود، تاجیکستانش عالی بود، گرجستانش خوب و آذربایجان متوسط شاید هم بد.
نام کتاب هیچ ربطی به این کشورها نداشت و تجربهی شخصی نویسنده بود که حداقل برای یکی از خوانندگان کتابش جذابیتی نداشت.
نویسنده در یکی از سفرنامههای نخستینش توصیه کرده بود برای سفر ارمنستان، امارات و مالزی را انتخاب نکنیم. با خواندن این کتاب به این نتیجه رسیدم که باید به این لیست آذربایجان را هم افزود.
اینها را علاوه بر گودریدز در اینستاگرامم هم استوری کردم، یک هم دانشگاهی قدیمی خارج نشین برایم نوشت، که مگر در ساعات اضافهکاری کار نمیکنی؟ برایش نوشتم معمولا در ساعات اصلی کار هم کار بخصوصی ندارم و این اصلا خوب نیست. دخترخاله هم گفت که ارمنستان خیلی هم زیباست، طبیعت بکری دارد و از معماری شهریاش خوشش میآید. برایش از دلایل ضابطیان برای سفر نکرن به این کشورها نوشتم و آخرش هم گفتم نظرم برایم اهمیت بیشتری دارد.
پیش از بیزمستان و بعد از موآ یک کمیک خواندم به نام پیونگ یانگ، این هم چند جملهای دربارهی آن:
کمیکهای
زیادی نخواندهام شاید کمتر از ده مورد، پرسپولیس مرجان ساتراپی، اختراع
هوگو کابره، ماجراهای تنتن و داستان فوتبالیستها بهترینشان بودهاند.
از
بین چند سفرنامهی مصور نشر اطراف پیونگ یانگ را برای شروع خوانش انتخاب
کردم چون فکر میکردم جذابیت بیشتری برایم خواهد داشت اما مطابق انتظارم
نبود و به سراغ کتابهای دیگر این مجموعه نخواهم رفت... شاید برای کسانی که
هیچ چیزی در مورد کرهی شمالی و وضعیت ناجورش نمیدانند جذابتر باشد.
آیین خیلی زودتر از هم سن و سالهاش توی فامیل زودتر به حرف اومد و شروع به جمله سازی کرد، کلماتی را به کار میبره که ما بهش یاد ندادیم و خودش از محیط دریافت کرده.
امروز به مریم میگفتم فکر میکنم آیین نسبت به هم سنهاش خیلی خوشبخته، چون میتونه خواستههاش و احساساتش را بیان کنه، ولی اونها نه، اگر چیزی بخوان باید با گریه و ایما و اشاره بفهمونن که خب خیلی سختتره. اما آیین چیزی توی دلش نمیمونه، موقع بازی با اسباببازیهاش حرف میزنه یا اگر چیزی بخواد یا بخواد جایی بره میاد بهمون میگه.
خودم هزاران بار غبطه خوردم به کسانی که قلم خوبی دارن میتونن بنویسن، سر ذوقی دارن میتونن شعر بگن، هنرمندن میتونن نقاشی بکشن، ساز بزنن، آواز بخونن...
موآ(سفرنامهی منصور ضابطیان به ویتنام) را خواندم، به قطع و یقین بهتر از ۵ سفرنامهی پیشینش بود. آنها هم خوب بودند اما این یکی بهتر بود و این برتری تغییری است که پله به پله از هر کتاب به کتاب بعدیاش حاصل شده. نه تنها قلم منصور ضابطیان روانتر شده که احساس میکنم در این کتاب تا حد زیادی از خودسانسوریاش کاسته بود. مثلا به راحتی غذاهایش و محتویاتش! را توصیف کرده بود، با آنکه در پرانتز گفته بود الکل نمیخورد اما در مورد شرابهایی به نوشیدنش دعوت شده بود و خواصش نوشته بود.
اما
همچنان سفرنامهی ایدهآل من شاهکار برادران امیدوار است که آنقدر هیجان
انگیز و ناب است که عدهای آن را خیال پردازی نویسندگانش میدانند و نه یک
تجربهی واقعی. در موآ هر جا در مورد غذاهای عجیب و غریب میخواندم به یاد
عبدالله و عیسی امیدوار میافتادم که چه خوراکیها و شرابهایی را که تجربه
کردند. و هرجا از سختی و ترسی صحبت شده بود آن را با آنچه درباره صعود به
هیمالیا، ماندن در قطب شمال، گذر از میان بومیان آمازون و آفریقا و هزاران
مورد دیگرش که قابل مقایسه نبود، مقایسه میکردم و خاطرهی خواندن آن
سفرنامه برایم زنده میشد.
به زودی به سراغ بی زمستان، سفرنامهی بعدی منصور ضابطیان خواهم رفت.
از
قدیم گفتهاند وصفالعیش نصف العیش. خواندن سفرنامه هم لذت نصفه و نیمهای
دارد اما کوتاهی میکنم از چشیدن نیمهی دیگر. همتی میخواد که امیدوارم
حاصل شود.