رادیو مرز

من این روزها خوره‌ی پادکست شده‌ام، چنل‌بی، بی‌پلاس، رادیو دست‌نوشته‌ها، رادیو گیک، ترجمان و چندتا پادکست انگلیسی که برای بهبود لیسنینگ گوش می‌دهم. اما از نظر من شنیدنی‌ترین همه‌ی این پادکست‌ها رادیو مرز هست که عجیب شیفته‌اش شده‌ام و به همه‌ی عالم و آدم معرفی‌اش کرده‌ام، تنها شما خواننده‌های این وبلاگ مانده‌اید :)

مرضیه رسولی روزنامه‌نگار برجسته‌ی حوزه‌ی فرهنگ و هنر(همین هم آوایی مرز و مرضیه را دوست دارم)است که تا به حال ۱۰ اپیزود در رادیو مرز تولید و منتشر کرده است. هر اپیزود موضوعی را دنبال می‌کند که باعث ایجاد مرز و اختلاف بین آدم‌ها شده است.

فهرست قسمت‌های رادیو مرز به همراه توضیح کوتاه پدیدآورنده:

اپیزود اول: فوتبال
محل اختلاف آدمای فوتبالی و غیر فوتبالی کجاست؟ چی میشه یه سری عاشق فوتبال می‌شن و یه سری واقعا بدشون میاد؟ با آدمهای مختلف دراین‌باره صحبت کردم .
اپیزود دوم: طوفانی به اسم بچه
تو این قسمت رفتم سراغ پدر و مادرهایی که بعد به دنیا اومدن بچه رضایتی رو که سابق از زندگی مشترک داشتن، دیگه ندارن
اپیزود سوم:‌ اختلافات خانوادگی سرِ حجاب

قسمت چهارم: مرگِ آدمِ عزیز
موضوع این قسمت فاصله و اختلافیه که مرگ یه آدمِ نزدیک بین صاحب عزا و دیگران به وجود میاره. تو این قسمت با کسانی که عزیزی رو از دست دادن صحبت کردم.
قسمت پنجم: من چاقم
موضوع این قسمت فاصله و اختلافیه که بدن آدم باعثشه. تو این قسمت با کسانی صحبت کردم که خودشون رو چاق می‌دونن، یا یه زمانی چاق بودن.
قسمت ششم: بازگشت به ایران
با کسانی صحبت کردم که چندسال خارج از ایران زندگی می‌کردن و بعد تصمیم به بازگشت گرفته‌ن
قسمت هفتم: بچه‌ی شهید *
تو این قسمت با کسانی صحبت کردم که پدرشون در جنگ هشت‌ساله ایران و عراق شهید شده و از مرزی گفتن که این اتفاق بین اونها و بقیه مردم کشیده.
قسمت هشتم: پا به سن گذاشته *
با کسانی صحبت کردم که با افزایش سن، از طرف آدمهای دیگه با تبعیض‌های پیدا و پنهانی که محورشون سن‌گرایی بوده مواجه شده‌ن
قسمت نهم: غیرتهرانی‌ها
تو این قسمت با کسانی صحبت کردم که برای کار، زندگی و تحصیل از شهرهای دیگه به تهران مهاجرت کردند و به خاطر مهاجر بودن از آدمهای دیگه احساس فاصله می‌کنند
قسمت دهم: بعد از آزادی *
قسمت دهم رادیو مرز درباره فاصله‌ایه که زندانی‌های سیاسی با اطرافیان احساس می‌کنند و تاثیری که این زندان روی خانواده و بخصوص بچه‌ها می‌ذاره. این قسمت قراره یک بخش تکمیلی هم درباره زندانیان غیرسیاسی داشته باشه که در آینده منتشر خواهد شد.

پیشنهاد من: تمامی قسمت‌ها خوب بودند اما فرزند شهید، بعد از آزادی و پا به سن گذاشته‌ها را بیش‌تر از بقیه پسندیدم، اگر فرصت شنیدن همه‌ی قسمت‌ها را ندارید از این چند قسمت شروع کنید.

از کجا رادیو مرز را بشنویم؟ بهترین راه دریافت هر پادکستی استفاده از اپلیکیشن‌های پادکست هست، که بهترین این اپلیکیش‌ها برای اندروید (از نظر من) Podcast Addict برای ویندوز نرم افزار Clementine هست. کافی است این اپلیکشن‌ها را نصب کنید و آن‌جا رادیو مرز را به فارسی جستجو کنید، اما برای شنیدن رادیو مرز راه‌های ساده‌تری هم هست مثلا کانال تلگرام رادیو مرز(@radiomarz) و یا دانلود از اپلیکیش فیدیبو و یا شنیدن آنلاین از سایت ناملیک

پی‌نوشت: اگر از هیچ کدام از راه‌های بالا قادر به شنیدن رادیو مرز نبودید، به من اطلاع دهید تا بیش‌تر راهنمایی‌تان کنم.




۱۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

پویش درخواست از بیان برای توسعه خدمات بلاگ

فاطمه نویسنده‌ی خوش قلمِ بلاگی از آن خود من را به پویشی دعوت کرده که از این‌جا شروع شده است و قرار است شرکت‌کنندگان در این پویش خدمات جدیدی را از مدیران بیان بخواهند.

اما اجازه بدهید این پویش را به گونه‌ی دیگری تفسیر کنم: این پویش در واقع اولین هشدار جدی به بیان است که اگر دستی نجنباند به زودی بخش بزرگی از کاربرانش را از دست خواهد داد. چرا که اگر بلاگ نویسان رنگ و بوی کهنگی را در این سرویس دهنده نمی‌دیدند هرگز چنین پویشی یا شروع نمی‌شد و یا از آن استقبال نمی‌شد و ادامه نمی‌یافت.


این وبلاگ را سال ۹۵ راه اندازی کردم اما جدی نوشتنم شش ماهی بیش‌تر عمر ندارد اما در همین مدت کوتاه هم چندتایی از مطالبم غیر مرتبط با این پویش نیست: مثلا در مطلبی مفصل در مورد ویژگی مشترک نرم‌افزارهای وطنی نوشتم و این‌که چرا نمی‌شود به آن‌ها دل بست و از تجربه‌های بدم در استفاده از ایمیل نوآور، وبلاگ پرشین‌بلاگ و بازی کلاب فوتبال من نوشتم. در مطلب دیگری ایراد در سیستم آمارگیر بیان را با ذکر مثال تذکر دادم، لینک مطلب را در وبلاگ‌های مدیران فرستادم اما هیچ جوابی نگرفتم.


می‌گویند بزرگ ترین اشتباه کسی که خرش از پل گذشته این است که فکر می کن پل دیگری پیش رویش نیست، حال آن که در عصر جدید زهی خیال باطل.


من زمان معرفی فایرفاکس ۲ را به خاطر دارم که اسمش تازه بر سر زبان‌ها افتاد، همین‌طور معرفی کروم را، حالا کروم به نسخه‌ی ۶۹ رسیده و فایرفاکس به ۶۷. نرم‌افزار خوب را به قابلیت‌هایش در زمان ارائه نمی‌شناسند، هماهنگی‌اش با نیاز‌های روز و به روزرسانی‌‌هایش مهمترین نکته است. وگرنه رانتی بزرگ‌تر از نصب نرم‌افزار به صورت پیش‌فرض بر روی ویندوز وجود دارد؟ حتی این رانت به اینترنت اکسپولرر کمکی نکرد و به خاطره‌ها پیوست. چون نیاز روز را نشناخت.


بخشی از موفقیت سرویس‌های وبلاگی در ایران به خاطر فیلتر شدن وردپرس، بلاگر و مدیوم بوده، واقعیتی که نمی‌توانید انکارش کنید، متاسفانه برخی برای شکست رقیبان داخلی‌شان هم به همین شیوه‌ی ناجوانمردانه روی آورده‌اند، نوشته بودم که چطور بلاگفا نظرات وبلاگنویسان بیان را سانسور می‌کند. دل به این موارد خوش نکنید که هر روز، روزی دیگر است و همیشه درها روی یک پاشنه نمی‌چرخند.


کافی است، اگر در خانه کس است یک حرف بس است، پیشنهادات من:


- بروید به سمت متن باز: انتظار ندارم کاری به یکباره انجام شود، اما قدم به قدم می‌شود پیشرفت و شد شبیه به وردپرس، زمینه‌ای فراهم کنید که بشود برای این‌جا پلاگین نوشت، API بیان را ارائه کنید. مطمئن باشید اگر چنین کنید، آن‌قدر برنامه‌نویس خوش فکر و خلاق داریم که سرویس شما را به رایگان به چیزی بدل خواهند کرد که توانایی جذب وبلاگ نویس غیر فارسی زبان هم خواهید داشت. آنگاه وظیفه‌ی شما می‌شود تامین منابع و امنیت خدمات.

اگر چنین کنید نیازی به پیشنهادهای بعدی نیست همه چیز خود به خود به دست دیگران درست خواهد شد.


- شبکه‌ی اجتماعی وبلاگنویسان: من به بیان علاقمند شدم برای حلقه‌های دوستانه‌اش به خاطر این ستاره‌ای که نوشته‌های دوستانم را به من یادآوری می‌کند برای همین ستاره‌ای که این نوشته‌ی فاطمه را به من نشان داد. اما خود می‌دانید که این ستاره بسیار ابتدایی است. اگر وبلاگی دو مطلب پیاپی بنویسد نوشته‌ی قدیمی‌تر مخفی خواهد ماند؛ اصلاحش کنید. این امکان را فراهم کنید تا نویسنده‌ها را منشن کنیم، هشتگ بگذاریم، ترندها را پیگیری کنیم.


- سیستم آمارگیر: من پول دادم و سرویسی خریدم که تعداد آمارهای بیش‌تری برای من نشان داده شود، اما باور کنید هیچ تغییری در نتیجه ندیدم. سیستم آمارگیر بسیار ابتدایی است مشکل دارد، به ترافیک ورودی دقت کنید نیمی از آن‌ها نوشته از blog.ir/panel اما از پنل کاربری چه کسی؟ خدا می‌داند، منبع بخش بزرگی از لینک‌ها گوگل است اما اینکه چه کلماتی جستجو شده‌اند، با تعداد ورودی این لینک‌ها منطبق نیست. خود بهتر می‌دانید بخشی از این مشکل به خاطر سیستم redirectی هست که از آن استفاده می‌کنید. لطفا اصلاحش کنید.


من از فاطمه، محسن، الهه، فرشته و سمیرا دعوت می‌کنم به این پویش بپیوندند و بنویسند بلکه بیانی‌ها را با نوشته‌هایشان از خواب بیدار کنند.

۹ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰

یک اعتراف کوچک

محسن نوشته بود خانواده‌اش به حریم شخصی او احترام نمی‌گذاشتند و چند بار بعد از خواندن دفترچه‌ی خاطراتش سرزنشش کرده‌اند، به همین خاطر چندبار در دوران راهنمایی سعی کرده برای نوشتن خاطراتش از یک الفبای ابداعی استفاده کنه، اما چون در خواندن خط ابداعی خودش مشکل داشته، کارش را ادامه نداده.

این نوشته‌ی محسن خاطره‌ای را برایم زنده کرد؛ سال دوم دبیرستان یک کتاب خودآموز زبان روسی پیدا کرده بودم و با یاد گرفتن الفبای سیریلیک، پای تخته در مورد معلم‌ها دری وری می‌نوشتم. و از آنجا که بعضاً حروف مشابه الفبای لاتین و سیریلیک آوای متفاوتی دارند هیچ کس نمی‌تونست حدس بزند چه چیزی نوشته‌ام (الحمدلله سال ۸۱ دسترسی به اینترنت رایج نبود)

نکته مهم: اگر یک تاجیک نوشته‌های من را می‌دید متوجه میشد چه چیزی نوشته‌ام، تاجیک‌ها فارسی صحبت می‌کنند اما فارسی را بجای رسم‌الخط رایج با الفبای سیریلیک می‌نویسند.

پی‌نوشت: قسمت نظرات این مطلب مکان مناسبی برای اعترافات شماست.

۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

بزرگترین سانسور ادبیات فارسی از نظر من

می‌گفتن ایرانی‌ها طوری سریال اوشین(سال‌های دور از خانه) را سانسور کردند که ژاپن درخواست داده که سریال سانسور شده را دوباره از ما بخره.

هرچند بعدها مشخص شد که این مورد هم شایعه‌ای بیش نبوده اما قصد دارم در ادامه به مناسبت عید فطر از هوشمندانه‌ترین سانسور تاریخ ادبیات خودمان بنویسم.

در این مورد هم مانند شایعه فوق‌الذکر ماحصل کار سانسور نه تنها معروف‌تر از نسخه‌ی اصلی بلکه زیبا‌تر و دلنشین‌تر هم شده است.

سانسورچی که نامش برای من معلوم نیست، با تغییر یک کلمه از شعری از قاآنی این بیت معروف را ساخته که می‌گوید:

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

حالا خودتان را آماده کنید برای خواندن شعر اصلی قاآنی که معنایش ۱۸۰ درجه خلاف آن چیزی است که تا به حال هزاران بار خوانده‌اید و شنیده‌اید:


عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد شکر که آن رفت

این با طرب و خرمی و فرخی آمد

وان باکرم و محنت و رنج و مرضان رفت

عید آمد و شد عیش‌ و نشاط و طرب آغاز

مه رفت و خرافات خرافات خران رفت

ایام نشاط و طرب و خرمی آمد

هنگام بساط و شعب و زرق و فسان رفت

لاحول‌کنان آمد تا خانه ز مسجد

عابد که ز مسجد به سوی خانه دوان رفت

عید آمد و شد باز در خانهٔ خمّار

شاهد به میان آمد و زاهد ز میان رفت

این طُرفه‌ که با مسجد و سجاده و دستار

زاهد سبک از زهد پی رطل‌ گران رفت

ما هم چله سازیم دگر با می و معشوق

سی روزه به دریوزه انیمان‌که زیان رفت

رندانه به میخانه خرامیم وگذاریم

سر درکف آن پای که تا دیر مغان رفت


پیشنهاد: از اطرافیانتان بپرسید که این بیت از کیه؟(به احتمال زیاد میگن حافظ!) بعد هم اصل شعر را براشون بخونید و به نگاه متعجبشون نگاه کنید.

پی‌نوشت: اگر از آن شایعه بی‌خبرید، می‌گفتن در اصل اوشین فاحشه بوده که ایران با سانسورش او را به شخصیتی مثبت تبدیل کرده.
۸ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

وسواس نوشتن

راستش مدتی است دچار وسواس نوشتن شده‌ام، چندین بار آمده‌ام بنویسم، چند خطی هم نوشته‌ام اما انگار توانایی نوشتنِ مطلوب آنچه در ذهنم می‌گذرد را ندارم؛ و صفحه را بسته‌ام. انگار واژه‌های خوبی در دایره‌ی لغات حافظه‌ام برای بیانشان پیدا نمی‌کنم.

چون تحمل چشم انتظاری برایم سخت است مثل همیشه رفته بودم اداره‌ی پست تا چند ساعتی زودتر بسته‌ی پستی‌ام را تحویل بگیرم. فیلم یاد هندوستان می‌کند و شغل مورد علاقه‌ام، همیشه دوست داشته‌ام پستچی شوم، بروم نامه‌‌های مردم را بدهم دستشان و در همان حال به چشمانشان نگاه کنم و خوشحالی و ناراحتی، شوق و وحشتشان را تماشا کنم. خواستم این‌جا بنویسم ولی نشد، گفتم هرچه بنویسم باز نمی‌توانم بگویم، آنچه دلم می‌خواهد. بلد نیستم.

خبر نجفی را که شنیدم ترسیدم و بر خودم لرزیدم،انگار بر لبه‌ی پرتکاه دره‌ای ایستاده‌ام و تکه سنگی از پایم به پایین می‌لغزد، دیدم که خطر در کمین همه است... آشنایی به خاطرم آمد که نه به زبان ظاهر اما در دل سری به نشانه‌ی  نکوهش برایش تکان داده بودم که چقدر سست اراده‌ است و مایه شرمساری. زنگ خطری بود که اگر حواسم جمع نباشد فردا دیگران سرشان را برای من تکان خواهند داد.

کتاب صوتی سعادت زناشویی از تولستوی را از نوار شنیدم، نویسنده عالی، ترجمه‌ی سروش حبیبی عالی، روایت مریم محبوب عالی. سوژه‌ی کتاب هم اگر چه تلخ و دردناک اما منطبق بود با واقعیت زندگی و پندآموز. خواستم بنویس و به شما هم معرفی‌اش کنم اما انگار جوهر صفحه کلیدم تمام شده بود هر چه کردم نشد.

خواستم از ناکامی تیم محبوبم آث میلان بنویسم در ۱۰ دقیقه‌ی پایانی لیگ سری‌آ ایتالیا و اینکه اگر می‌شد چه می‌شد و  اما نشد حتی نشد درباره‌اش چند خطی بنویسم.

سوژه‌ها فراوانند: عکس‌های طبیعت نیک برانت که با دوربین آنالوگش بدون لنز تله و واید می‌گیرد، کتاب درمان شوپنهاور که هم‌خوانی‌اش می‌کنیم، ماه رمضان و دویدن‌هایم، گل بخودی بازیکن پر مدعای سپاهان... تمایل به نوشتنشان هم هست اما قدرتش نیست، انگار زور معلم انشای سخت‌گیر درونم بیش‌تر است.

در مورد سوژه‌ها نوشتم که بدانید ذهنم پر است از هیاهو اما وسواس مانع کار است. مانعی که قبل از آغاز دوباره‌ی وبلاگ نوشتنم هم بود و باز دوباره به سراغم آمده، امیدوارم بتوانم نادیده‌اش بگیرم.

بیایید برایم بنویسید که قرار نیست به من نمره بدهید و به خاطر ضعف نوشته‌هایم سرزنشم کنید، بنویسید اگر خوب هم باشم نوشته‌هایم عالی باشد قرار نیست کاپ بیان را به من بدهند. بگویید بنویس برای دل خودت و اندک خواننده‌هایت.


۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

هرکسی از ظن خود شد یار من، با یک مثال

در قرآن داستانی نقل می‌شود به نام «گاو بنی‌اسرائیل». داستان مفصلی است در میانه‌ی این داستان ماجرایی رخ می‌دهد که از زاویه‌ی دید من سخن صریحی با مخاطب دارد، هرچند ندیده‌ام هرگز چنین برداشتی از آن داشته باشند.

فردی کشته می‌شود، مردم نزد موسی آمدند تا از خدایش بخواهد تا قاتل را به آن‌ها معرفی کند... موسی می‌گوید خداوند به شما دستور می‌دهد ماده گاوی را ذبح کنید، تکه‌ای از گوشت آن را به بدن مقتول بزنید، آنگاه زنده خواهد شد و خود قاتلش را معرفی خواهد کرد. به همین سادگی... اما سوالات مکرر مردم شروع می‌شود و البته به هر سوالی پاسخی داده می‌شود.
گاو چند ساله باشد؟ جوان باشد یا پیر؟ چه رنگی باشد؟ گاو برای شخم زدن زمین رام شده باشد یا نه؟ برای آبکشی زارعت چطور؟ عیب خاصی دارد؟ شاخش چطور؟
و برای تمامی این شرایط جوابی تعیین می‌شود و کار مردم در یافتن چنین گاوی سخت‌تر.

ماجرای این داستان ادامه دارد اما برای من کافی است. سوالاتی پرسیده شد که شرایط اجرای کار را خاص کرد، به گونه‌ای که انگار چنین ضوابطی از ابتدا برقرار بوده است.

بگو لا اله الا الله و ایمان بیاور. چطور خدا را بپرستیم؟ نماز و روزه؟ چطور؟ به کدام سمت؟ چه وقت؟ چند رکعت؟ آهسته یا بلند؟ اگر ضاد را ظا تلفظ کنیم چه؟ مد والضالین را چند ثانیه باید بکشیم؟ اگر شک کنیم ۵ رکعت خوانده‌ایم یا ۶ رکعت چه؟ اگر این شک در هنگام نشستن باشد چه باید بکنیم؟

به تک تک این سوالات  و سوالاتی جزئی‌تر از آن پاسخ داده‌اند. من با عقل ناقص خودم شباهتی میان پاسخ به این سوالات و سخت‌تر کردن  یافتن گاو بنی‌اسرائیل می‌یابم. شاید هم اشتباه می‌کنم.
در ابتدا نیمی از گاوان دنیا آن مرده را زنده می‌کردند اما در پایان یک گاو در تمام عالم، در نظر اول راه رسیدن به خدا آسان بود کافی بود در دلت او را بخوانی اما حال به ظاهر محدود شده است به یک گوشه از دنیا و آن‌هم تعداد محدودی از خاصانش. انگار ظرفیت بهشت بسیار بسیار محدود است و جا ندارد. شاید اشتباه از من است.
۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

سودجویان فرهنگی

«عطر سنبل عطر کاج» یکی از بهترین کتاب‌های طنزی بود که خوانده بودم. یکی از پنج ستاره‌های قفسه‌های کتابخانه و گودریدزم. لحن صمیمی نویسنده و اعترافات صادقانه‌اش را دوست داشتم و ترجمه‌ی محمد سلیمانی نیا به دلم نشسته بود.

خاطره‌ی خوش خواندن اثر اول فیروزه جزایری دلیل خرید ترجمه‌ی دومین کتابش «بدون لهجه خندیدن» بود، اما شنیدن چند نظر منفی در مورد کتاب دوم و ترجمه‌اش باعث شد که دست نگهدارم و نخوانم. تا اینکه بنا به پیشنهاد یک گروه تلگرامی همخوانی و نقد کتاب، بعد از چندین سال رفتم به سراغش.

راستش را بخواهید نظریات منفی که در موردش شنیده بودم شروع خواندنش را سخت کرده بود اما با توجیهاتی چون سخت‌گیری احتمالی منتقدان و یا سلایق متفاوت، خودم را قانع کردم برای خواندنش.
چشمتان روز بد نبیند، شنیدن کی بود مانند دیدن، هرگز چنین ترجمه‌ی بد، نه، واژه‌ی بد حق مطلب را ادا نمی‌کند، هرگز چنین ترجمه‌ی به شدت افتضاحی ندیده بودم.۵۰ صفحه از کتاب را خوانده‌ام و ۵۰ هزار بار به مترجم و ناشر و ممیزی اداره‌ی ارشاد بد و بیراه گفته‌ام.

باور کنید اگر ترجمه‌ی کتاب را به گوگل ترنسلیت سپرده بودند نتیجه‌ی بهتری می‌داد تا این ترجمه. جمله‌ها غلط و نامفهوم، واژه‌های نامناسب و... اجازه بدید چند مثال برایتان بیاورم:

«و ثابت کردم که اغلب محدودیت‌های مغزی و متفکر ژنتیکی می‌باشند.»
«داستان به هم اینجا ختم نمیشد.»
«این ماشین نه تنها از موسیقی، عیب و ایراد داشت، بلکه شتاب نیز داشت

نسخه‌ی زبان اصلی کتاب را یافتم و دانلود کردم تا برای فهم جملات نامفهوم به آن مراجعه کنم. متوجه شدم کیفیت پایین این نسخه تنها مشکل آن نیست بلکه مترجم محترم! خلاصه نویسی هم کرده‌اند.

سرتان را بیش از این درد نیاورم، دلم به حال کتاب و کتابخوان‌ها می‌سوزد که سودجویان دست از سر این بازار کوچک و نحیف هم بر نمی‌دارند. نشر جمهوری و آرمانوش باباخانیانس که دیده بودند «عطر سنبل عطر کاج» محبوب کتابخوان‌ها شده، خواستند نخستین ترجمه باشند و سود بیش‌تری به جیب بزنند، هرچند به قیمت نابودی یک کتاب خوب از یک نویسنده‌ی خوب در ذهن خوانندگانش باشد.

پی‌نوشت: ویراستار این کتاب همان مترجمش هست و به شما قول می‌دهم حتی یکبار شاهکارش را روخوانی نکرده است.

پی‌نوشت دوم: فیدیبوک به سرعت ناموجود شد.
۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰

مسئله‌ی خیلی مهم کاغذ

هر بسته کاغذ A4 شده ۵۷ هزار تومن، از ستاد نامه فرستادند به مراکز که در مصرف کاغذ صرفه‌جویی کنید، همزمان بخشنامه‌ای فرستادند که از تمامی نمرات ثبت شده‌ی اساتید در سه سال گذشته پرینت بگیرید.


یاد گفته‌ی استاد درس نرم‌افزارم افتادم که می‌گفت تا اواسط دهه‌ی هفتاد سیستم بانک‌ها کاملا کاغذی بود، بعد از یک تاریخی سیستم بانک‌ها را کامپیوتری کردند اما صف‌های شلوغ بانک‌ها خلوت‌تر نشدند.


چند سال پیش برای ثبت تعهد محضری به یکی از دفترخانه‌ها رفته بودم، دفتردار متن تعهدنامه را تایپ کرد در چند نسخه پرینت گرفت، نسخه‌ای را بایگانی کرد و نسخه‌ی دیگرش را هم به ما تحویل داد، خواستم برم گفت صبر کن، رفت دفتر بزرگی آورد و همان متن تایپ شده را با خودنویس آن‌جا هم نوشت.


مراسم افتتاحیه‌ی المپیک ریو را تماشا کرده بودم، بخشی از مراسم این بود که ورزشکاران هر کشور بعد از رژه تخم یک گیاه جنگلی را در باکس‌های تعبیه شده می‌کاشتند و با آن‌ها عکس یادگاری می‌انداختند. بعدا کارشناسی در رادیو ورزش در مورد این کار صحبت می‌کرد که این کار بخشی از تعهدات زیست محیطی المپیک هست و توضیح می‌داد که مثلا از المپیک ۲۰۰۸ پکن هیچ کاغذی حتی برای یادداشت برداری داوران استفاده نمی‌شود و همه چیز الکترونیکی شده.


امروز بعد از یک سال مجددا فیدیبوک در دیجی‌کالا عرضه شد، با قیمتی تقریبا دو برابر سال پیش. اما برای کتابخوان‌ها خریدش به صرفه‌است. هم پولی کمتر نسبت به نسخه‌ی چاپی کتاب‌ها می‌پردازند و هم می‌توانند همه کتاب‌هایشان را با خودشان بکشانند ببرند.

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

چرا فضای بلاگفا را الکی اشغال می‌کنید؟

وقتی شما خوب‌هایی که فالوتون دارم چیزی نمی‌نویسید، مجبور می‌شوم به گشت و گذار در بین وبلاگ‌های به روز شده‌ی بیان. و نتیجه‌ی این گشت و گذار می‌شود اوهامی که در ادامه خواهید خواند :)
همیشه دوست داشتم یک کار آماری روی فهرست وبلاگ‌های به روز شده‌ی بیان انجام بدم. یک ایده‌ی خیلی خام و کلی دارم که اگر زمانی بخواهم انجامش دهم باید حسابی چکش‌کاری شود و بر روی جزئیاتش فکر کنم. اما کلیتش این است که می‌خواهم دسته بندی‌هایی تعریف کنم و هر وبلاگ را به یکی از این دسته‌ها وصل کنم.
منظورم دسته‌بندی‌های مرسوم نیست، مثل سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و ادبی و... نه اصلا قصد چنین کاری ندارم، موضوعات وبلاگی‌تر مثل خاطره، روز نوشت، درد دل و... را هم نمی‌خواهم. منظورم چرایی وجود این وبلاگ‌هاست. منظورم را با معرفی چندتایی از این دسته‌بندی‌ها برایتان روشن می‌کنم.

یک سری وبلاگ‌ها هستند که فکر می‌کنم دستوری هستند، یعنی فلان ارگان، به کارمندانش گفته وبلاگ داشته باشید و مطالبی که من می‌گویم را آن‌جا منتشر کنید. این وبلاگ‌ها هیچ تولید محتوایی ندارند. فقط مطالبی را از منابعی خاص باز نشر می‌کنند. هدف این ربات‌های انسان‌نما معمولا سیاسی و عقیدتی است.

دسته بندی دیگر وبسایت‌های بالقوه‌ای بوده‌اند که برای صرفه‌جویی در هزینه‌های مجری این‌جا برپا شدند. مثل وبلاگ‌های مربوط به مدارس، کتابخانه‌ها و ادارات کوچک. گروه زیادی از این وبلاگ‌ها مثل دسته‌بندی قبلی دستوری و بخشنامه‌ای ایجاد شدند اما در دسته بندی قبل جای نمی‌گیرند، چون وبلاگ‌های این قسمت هر یک هدف خاصی دارند ولی در دسته بندی قبلی ممکن است صدها وبلاگ نیروی یک ارگان خاص باشند.
دسته‌بندی قبل سازمان‌دهی شده عمل می‌کنند و این دسته کارش شبیه به یک رفع تکلیف ساده است.

گروه دیگر آن‌هایی هستند که سوراخ دعا را گم کرده‌اند و کسب و کار و تجارتشان را به جای تلگرام و اینستاگرام آورده‌اند در بیان، از تبلیغ سرویس کولر‌های آبی هست تا فروش توله سگ و تدریس خصوصی در منزل. البته تعدادی هم هستند که هنوز تصور می‌کنند با هزار بار کلیک کردن بر روی لینک یک سایت خارجی می‌شود در عرض چند هفته میلیاردر شد.

ادامه‌ی این دسته‌بندی‌ها با شما :)

این‌ها را که نوشتم یاد خاطره‌ای از دوران دانشجویی‌ام افتادم. همکلاسی شریفی داشتیم که از اینکه همه‌ی همکلاسی‌های ترم یکی‌اش وبلاگی هوا کرده‌اند شاکی بود، بعد از کلاس همه‌مان را جمع کرد و گفت: چرا فضای بلاگفا را الکی اشغال می‌کنید، این کار از نظر من اسرافه، لطفا اگر حرفی برای گفتن ندارید پاکش کنید.

این خاطره مال سال ۸۳ هست و این نکته که آن زمان فضای اینباکس یاهومیل فقط ۴ مگابایت بود، در شکل دادن به ذهنیت همکلاسی من بی‌تاثیر نبود.
۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

جوانمرد نام دیگر تو

دوست تازه‌ای در گودریدز یافته‌ام که در بیان هم خانه دارد. او به هنگامه‌ی آغاز دوستی‌مان خواندن کتاب «جوانمرد نام دیگر تو» را به من پیشنهاد کرده بود. دیروز از فیدیبو خریدم و امروز خواندمش. نوشته‌ی عرفان نظر‌آهاری است که قبلا چند کتاب دیگر از او خوانده بودم و قلمش را دوست می‌داشتم.

این کتاب کوچک گنجینه‌ای است از چهل روایت از شیخ ابوالحسن خرقانی، عارف نامی که از نورالعلوم و تذکرالاولیا دست چین شده‌اند، به همراه مقدمه‌ای خوب از نویسنده.
از میان روایات یکی را که بیش‌تر پسندیدم را برایتان نقل می‌کنم.

مردم می‌گفتند: راه‌های رسیدن به خدا بسیار است.
جوانمرد می‌گفت: دو راه است و بیش‌تر نیست.
یکی راه ضلالت و یکی راه هدایت.
راه ضلالت راه بنده به خداست و راه هدایت راه خدا به بنده.
پس اگر کسی بگوید به سوی خدا می‌روم، بدان که اشتباه می‌کند. زیرا تنها کسی می‌تواند به سوی خدا برود که می‌برندش که می‌کشندش.
جوانمرد هنوز داشت می‌گفت که کشیدند و بردند.

شما هم بر من منت گذارده کتابی به من معرفی کنید.
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰