ما چگونه ما شدیم؟

اجازه بدهید چند سوال از شما بپرسم. به نظرتان ما انسان‌ها کی به وجود آمدیم؟ چگونه؟ چند سال پیش؟ نخستین بار کجا زندگی می‌کردیم؟
دیدگاه‌تان دینی است؟ پدر و مادر همه‌ی ما آدم و حوا هستند که خداوند در بهشت برین، آن‌ها را از گل آفریده و با دمیدن روحش جانشان بخشیده، از میوه‌ی ممنوعه خورده‌اند به زمین فرستاده شده‌اند. صاحب فرزندانی شده‌اند، هابیل و قابیل و دخترانشان و ما از نسل آنانیم.

یا دیدگاهتان اساطیری است؟ اهورا مزدا کیومرث را آفرید، سی سال به تنهایی در کوهستان زندگی کرد و پس از مرگش از خاک او در مهرگان مشی و مشیانه روییدند و از پیوندشان انسان‌ها متولد شدند، سیامک و فرزندش هوشنگ...

آیا از روز نخست پیدایشمان، به همین شکل و قیافه و هیبت بودیم؟ آیا همگی از یک پدر و مادریم؟ چرا عده‌ای سفید پوست و عده‌ی دیگری زرد و سیاهند؟
 
از راز بوجود آمدنشان بگذریم، سوالی دیگر پیش می‌آید. این انسان از روز اول چطور زندگی می‌کرد؟ کجا زندگی می‌کرد؟ چه می‌خورد؟ چطور از خود در مقابل خطرات محافظت می‌کرد؟ گرما و سرما را چگونه تحمل می‌کرد؟ چطور با دیگر انسان‌ها ارتباط برقرار می‌کرد؟

باز به آموخته‌های مذهبی‌تان مراجعه می‌کنید؟ کلمات را از خداوند گرفت و از روز نخست آدم با خدا و شیطان و حوا و فرزندانش تکلم می‌کرد؟ هابیل چوپان بود و قابیل کشاورز؟ این ها را از پدرشان آموخته بودند و او از خداوند؟

یا به آنچه از اساطیر آموخته‌اید؟ هوشنگ آتش و آهن را کشف کرد؟ تهمورث خواندن و نوشتن؟

در مورد پیدایش بشر هزاران سوال برای ذهن‌های پرسش‌گر پیش می‌آید، همینطور هزاران پرسش دیگر در مورد سیر تاریخی زندگانی‌اش بر روی زمین، از روز نخستین تا به امروز و همینطور گمانه‌زنی‌هایی در مورد آینده و سرنوشتش.

کتاب «ساپی‌ینس، گشت و گذاری در تاریخ بشر» نوشته «یوال نوح حراری» که با ترجمه «محسن مینوخرد» توسط نشر چشمه منتشر شده است سعی می‌کند به این سوالات پاسخ دهد. این کتاب که با عنوان «انسان خردمند» نیز در سایر ترجمه‌ها منتشر شده است، با توجه به مستندات علمی موجود در مورد انسان نوشته است. از بدو پیدایشش تا امروز. اینکه چطور به وجود آمد، چطور توانست بماند و به جایگاه کنونی‌اش برسد.

این کتاب در مورد چهار انقلاب که زندگی بشر را دگرگون کرده‌اند صحبت می‌کند. انقلاب شناختی، انقلاب کشاورزی، انقلاب صنعتی و انقلاب علمی. همچنین کتاب در مورد مباحث مهمی چون به وجود آمدن شهرها، فرهنگ‌ها، امپوراطوری‌ها، پول، ادیان، حقوق بشر، مدرنیته و... بحث می‌کند.

و جالب‌ترین قسمت کتاب از نظر من نظریاتش در مورد آینده بشریت است، آیا نوع بشر به دست خودش نابود خواهد شد و یا به انسانی خداگونه تبدیل خواهد شد.

خواندن این کتاب را به همگی پیشنهاد می‌کنم، امیدوارم سوالات خوبی در حین خواندنش برایتان مطرح شود.




موافقین ۱ مخالفین ۰

تلنگری برای من

مریم بعد از دو ترم مرخصی باید برمی‌گشت دانشگاه تا آخرین واحدهایش را بگذراند، رفته و آیین را هم با خودش برده و حالا دومین شبی است که بدون آن‌ها مانده‌ام خانه، حسابی دلتنگشان شده‌ام و خواب هم از سرم پریده.

رفتم سراغ کتاب «هفته‌ی چهل و چند» و روایت «امیلی امرایی» را خواندم، از مادر شدنش نوشته بود و نگاه جنسیت زده‌ی جامعه که او و دیگران مادران فعال در اجتماع را قضاوت می‌کردند که نخواهند توانست مسئولیت مادری و اجتماعی‌شان را به درستی انجام دهند و یکی را فدای دیگری خواهند کرد. طعنه‌هایی که بر عکس مادران هرگز متوجه مردان نیست...

انگار تفأل فقط در انحصار دیوان حافظ نیست با هفته‌ی چهل و چند هم می‌شود فال گرفت. عزمم راسخ‌تر می‌شود برای تشویق مریم برای شرکت در آزمون دکترا.

امیلی امرایی از مادران موفق نوشته بود از الگویش سوزان سانتاگ که عکسش را دفتر کارش نصب کرده بود، که هم نویسنده‌ی قهاری بود و هم از پسرش نویسنده‌ی چیره‌دستی ساخت.

نوشته بود که نه تنها بعد از تولد پسرش سورنا که حالا ۳ ساله و نیمه شده زندگی کاری‌اش مختل نشده بلکه حالا زندگی‌اش منظم‌تر شده و برنامه‌ی لحظه به لحظه‌اش را می‌داند، و اینکه حتی از نگاه و تخیل کودکانه‌ی فرزندش الگو می‌گیرد و الان نویسنده‌ی بهتری است.

هفته‌ی چهل و چند
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

چنین کنند فوتبالیست‌ها

روایت مصور داستان فوتبالیست‌ها

معمولا کتاب‌هایم را با توجه به پیشنهاد‌ها، نام نویسنده و یا حداقل از روی ستاره‌های گودریدزش می‌خرم اما راستش در مورد این کتاب این گونه نبود، رفته بودم برای مریم کتاب هفته‌ی چهل و چندم را (طبق آن معیارهایی که گفتم) بخرم که این کتاب را از همان نشر(+) دیدم، تورقی کردم و نام چند فوتبالیست محبوبم را دیدم و خریدمش. و اتفاقا از خواندنش لذت فراوانی هم بردم.

حسی که به این کتاب داشتم، از همان جنسی بود که موقع خواندن کتاب «چنین کنند بزرگان» ویل کاپی داشتم. البته حسی ضعیف‌تر چون شخصیت‌های این کتاب بجای کلئوپاترا، اسکندر کبیر و نرون فوتبالیست‌هایی مثل مارادونا، فرانکو بارزی و اریک کانتونا هستند.

این کتاب در مورد حدود ۷۰ فوتبالیست مطرح نوشته شده است، از علت شهرتشان، از چیزهایی که به فوتبال مدرن اضافه کرده اند، از لحظات مهم حرفه‌ایشان و حتی حواشی عجیب و گاها منفی زندگی آن‌ها که باعث شده این کتاب رنگ طنز بگیرد، طنزی که گفتم از جنس کتاب چنین کنند بزرگان است.

پشت جلد کتاب در مورد قلم طنز نویسنده نوشته بود: ساختاری مثل کوه یخ دارد و رضایت عمیق‌تر زیر آب است و لایه‌ی اولیه‌ی لذت هر جوکی کمترین بخش آن.

پی‌نوشت:

البته این کتاب برای کسانی است که طرفدار فوتبال هستند و سایرین قطعا از خواندنش لذت کمتری می‌برند. من به شخصه از جام ملت‌های آسیای ۹۶ و جام جهانی ۹۸ همه فوتبال‌ها را خیلی جدی دنبال می‌کنم، هم اخبارش هم حواشی‌اش را، حتی بخش عمده‌ای از ویکی‌پدیا گردی‌ام فوتبالی است. اما باید اعتراف کنم که نزدیک به نیمی از آنچه در این کتاب خواندم برایم تازگی داشت و خواندن آنچه پیش از آن هم می‌دانستم برایم جذاب بود. چون شیوه نگارشش را دوست داشتم.

این کتاب البته در ادامه یک روایت مصور دیگر نگارش شده به نام روایت مصور تاریخ فوتبال، امیدوارم آن کتاب را هم به زودی و در فرصتی مناسب بخوانم.

گوشه‌ای از این کتاب را قبلا این‌جا نوشتم.



موافقین ۲ مخالفین ۰

پله

در جریان یک بازی کسل کننده در لیگ سری آ استرالیا، پسر نه ساله‌ی دوستم به من و پدرش اعلام کرد «پله رو زیادی گنده‌ش کردن.» قبل از این که ما دو نفر فرصتی برای هضم این بیانیه داشته باشیم، او ادامه داد «بیمار خیلی بهتره.» یکی از مشکلات زندگی در جوامع مدرن، جدا از سرگرمی‌هایی مثل نتفلیکس، این است که کتک زدن بچه‌ها پسندیده نیست؛ مخصوصا در ملأعام، آن هم در حالی که بچه‌ی مورد نظر فرزند خودتان نیست. بله، حتی در استرالیا هم این طور رفتار می‌کنند.
روایت مصور داستان فوتبالیست‌ها نوشته دیوید اسکوایرز؛ نشر اطراف
موافقین ۱ مخالفین ۰

آتروپات

برای مراسم سوم بی‌بی طاهره رفته بودیم بهشت حسین، هوا سرد بود، باد هم می‌وزید، به یاد یک نوستالژی عیجب دوران کودکی‌ام افتادم، که حدود ۲۰ سال پیش تلویزیون تبلیغش می‌کرد. به پسر خاله‌ام که کنارم ایستاده بود گفتم: یادته یه وسیله‌ای بود کلیدش را که می‌زدی... هنوز کامل توضیح نداده بودم که گفت: آتروپات را میگی؟
تعجب کرده بودم که چطور ذهنم را خونده که ادامه داد، هنوزم هست و دیجی‌کالا هم چند نوع آتروپات داره(+)، بعد هم در مورد سیستم کاریش صحبت کرد.
بعد توضیح داد از حرکت دستت و سرمای هوای تونسته حدس بزنه چی می‌خوام بگم.

آتروپات


موافقین ۲ مخالفین ۰

سنگ پای شیراز

شمابه کسی که خودش آشکارا عمل قبیحی را انجام می‌دهد و در عین حال مدام از قبح آن عمل می‌گوید، چه می‌گویید؟ عالم بی عمل؟ سنگ پای قزوین؟ به نظرم باید واژه‌ای برای این افراد به فرهنگ لغات فارسی افزود، کم کم هم دارد بر تعدادشان افزوده می‌شود، انگار یک مرض مسری است.

انگار این افراد دو شخصیت دارند، یک شخصیتشان کاری را انجام می‌دهد و شخصیت دیگر در قد و قواره یک منتقد به این عمل اعتراض می‌کند. البته این مرض درجاتی هم دارد در حالت یک، فرد مثلا خودش دزد است و از دزدی بد می‌گوید و حالت دوم که نوع شدیدتر این بیماری است، آقا یا خانم دزد نه تنها به نفس دزدی بلکه آنچه خودش دزدیده است معترض است.

مصداق هم زیاد داریم، فقط کافیه اخبار مملکتمون را پیگیری کنیم ولی یک موردی که این روزها حسابی روی اعصابم رفته این آقای شیرازی مدیر بلاگفاست. روزی نیست که توییت‌های ایشان را در مذمت کارهایی که خودش در آن‌ها استاد هست، نخونیم.

از Slack حساب‌های ایرانی‌ها را مسدود کرده(+)، از دردسر‌های سیستم فیلترینگ جدید(+)، از مزایای سیستم‌های رقابتی(+) و...

بگذریم از حذف دل بخواه آرشیو وبلاگ‌هایی که از بلاگفا به سیستم‌های دیگر مهاجرت کردند، همینطور بگذریم از این که فیلتر شدن وردپرس و بلاگر چطور باعث شد بلاگفا از نبودن یک سیستم رقابتی بهره کافی ببرد، در این جا فقط یک نمونه‌ را بررسی می‌کنیم:

اگر در موقع درج نظرتان در یکی از وبلاگ‌های بلاگفا، در قسمت وب سایت، آدرس وبلاگتان در Blog.ir را وارد کنید با این پیغام مواجه خواهید شد:


ثبت متن تبلیغاتی امکان پذیر نیست


ابتدا که چنین موردی را دیدم تصور کردم که شاید الگوریتم استفاده شده در بلاگفا ایراد دارد و استفاده از برخی کلمات را فیلتر می‌کند اما با چندبار تست و پرس و جو از دیگران متوجه شدم که مشکل از همان مرضی است که ابتدای مطلب به آن اشاره کردم.

ایشان اگر چه از مزایای سیستم رقابتی توییت می‌کنند اما چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند.

موافقین ۳ مخالفین ۰

تشییع جنازه

دیروز رفته بودم مراسم تشییع و خاکسپاری بی‌بی طاهره، روز قبلش وقتی از نماز مغرب و عشا برمی‌گشتند خونه، راننده بی‌مبالات وانت به سرعت می‌زنه به یه ماشین پارک شده کنار خیابون و اون ماشین هم می‌خوره به بی‌بی طاهره، می‌خورن زمین و متاسفانه اتفاقی که نباید، رخ میده.

بی‌بی طاهره دختر خاله‌ی بابام و دختر خاله‌ی مادربزرگ مادرم بودند، همچنین دختر عموی مادر خانمم. شوهرشون هم چنین نسبتی با ما داشتن. میان مراسم به جمعیت نگاه کردم دیدم تمام اقوام من همین‌هایی هستند که اومدن واسه تشیع. همه‌ی فامیل خودم و خانمم. با خودم گفتم اگر همین الان بمیرم این جمعیت قراره فردا توی مراسمم شرکت کنند. شاید ۱۰ درصدی کمتر یا بیش‌تر.

دقیقا خودم را وسط اون جمعیت تصور کردم برای خودم هم اشک ریختم.


موافقین ۳ مخالفین ۰

کتاب‌هایی که در سال ۲۰۱۸ خواندم با اندکی توضیح

سال ۲۰۱۸ برعکس ۳ سال قبلش نتوانستم چالش کتابخوانی گودریدزم را کامل کنم و فقط ۱۸ تا کتاب خواندم، دقیقا نیمی از هدفی که تعیین کرده بودم.

اما از کتاب‌خوانی‌ام در این سال کاملا راضی‌ام. هم به این دلیل که کتاب‌های خوبی خواندم و هم اینکه بخشی از اوقات فراغتم را صرف ورزش کردم. امروز قصد دارم در این پست تعدادی از این کتاب‌ها را که در این سال خواندم را مختصرا معرفی کنم.

- سفرنامه برادران امیدوار

عبدالله و عیسی امیدوار در دهه سی شمسی سفری به دور دنیا را با موتورسیک‌هایشان شروع کردند و طی حدود ۱۰ سال تقریبا تمامی دنیا را گشتند؛ این کتاب هم حاصل خاطراتشان از این سفر ماجراجویانه است.

آنچه این دو برادر در این سفر تجربه کرده‌اند من آن را لذت ناب می‌نامم، به نظر من ایشان لذتی از این سفر برده‌اند که حتی کمتر شاه و سلطانی در طول تاریخ چشیده است. آن‌ها دنیا در نقطه‌ی عطف بین گذشته و دنیای مدرن کنونی گشته‌اند، هم ابزارش را داشته‌اند را بتوانند بدون مشقت به تمامی نقاط دنیا سفر کنند و تمدن‌ها هنوز جهانی نشده بودند و اصالت خودشان را حفظ کرده بودند.

آن‌ها در هند، تبت، تایلند، قطب شمال، کوه‌های آند، جنگل‌های آمازون، صحرا، قاره آفریقا و... چیز‌هایی را از نزدیک دیدند، شنیدند، چشیدند و بوییدند و لمس کردند که شاید دیگر حتی وجود خارجی نداشته باشند و به خاطر سیاست، افتصاد و تکنولوژی جدید باید در موزه‌ها و تاریخ(اگر سانسور نشده باشند) دنبالشان گشت.

خواندن این کتاب را به همگی پیشنهاد می‌کنم چون گفته‌اند وصف العیش نصف العیش، اما نه نسخه چاپی، لطفا سختی به خودتان بدهید و نسخه پی‌دی‌اف چاپ دهه‌ی ۴۰اش را بخوانید، چون در نسخه‌ی چاپی‌ای که من از این کتاب دیدم انسان بدسلیقه‌ای گوشه‌هایی از کتاب را حذف کرده بود.

- از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم

- راهنمای مقدماتی دویدن

در مورد این دو کتاب که اولی دلیل شروع ورزشم بود و دومی راهنما و مربی‌ام قبلا این‌جا نوشتم.

- حافظ چه می‌گوید

احمد کسروی در این کتاب(جزوه بگوییم بهتر است) سعی می‌کند ثابت کند حافظ و سعدی و امثالهم پایه گذار بسیاری از پلیدی‌های فرهنگ ایرانی‌اند و می‌گوید آیشان کاری نکرده‌اند جز دعوت به تنبلی و کاهلی و انفعال...

خود باید بخوانید...

- The little match girl

- Choo Choo

- The Little House

- Dear God

این کتاب‌های ساده و کودکانه را به انگلیسی خواندم برای تقویت زبانم که متاسفانه نمی‌توانم سطحش را متوسط هم بنامم. البته خواندنش بی لذت هم نبود.

- تختخوابت را مرتب کن

یک کتاب روانشناسی و انگیزشی که حرف جدیدی ندارد و فقط آن چه را که خودمان می‌دانیم به ما یادآوری می‌کند. ما به این یادآوری‌ها احتیاج داریم. حتی خداوند هم می‌گوید که این قرآن جز یادآوری برای جهانیان نیست.

- فقط برای تفریح

این کتاب داستان خلق سیستم عامل لینوکس را از زبان مبدعش لینوس تروالدز شرح می‌دهد. این کتاب اگر چه برای اهالی فن آوری جذاب‌تر است اما خواندن طرز فکر تروالدز خالی از لطف نیست؛ لینوکس همزمان با نسخه‌های اولیه‌ی ویندوز و مکینتاش شروع به کار کرد و او هم اگر می‌خواست می‌توانست مانند بیل گیتس و استیو جابز از راه فناوری ثروتمند شود اما می‌خواست فقط تفریح کند.


 و اما باقی کتاب‌ها

- صبحانه در تیفانی(رمانی فوق العاده جذاب، فیلمش هم ساخته شده)

- چای نعنا(سفرنامه مراکش منصور ضابطیان)

- سه قصه(اولین کتاب داستان ایرج طهماسب کلاه قرمزی)

- چاه به چاه(داستانی جذاب از رضا براهنی)

- راهنمای مردن با گیاهان دارویی(رمانی خاص که راوی‌اش یک نابیناست)

- مزخرفات فارسی(نوشته رضا شکراللهی نویسنده وبلاگ وزین خوابگرد که در مورد صحیح نوشتن می‌گوید و خواندنش برای فارسی زبانان ضروری است)

- فوت و فن‌های تربیت کودک(این کتاب را قبل از به دنیا آمدن آیین خواندم، الان آیین نزدیک به یک سال دارد و لازم است این کتاب را بازخوانی کنم)

- پرسپولیس( نوشته مرجانه ساتراپی که قبلا انیمیشنش را دیدم)


پی‌نوشت: این مطلب فواد انصاری را که دیدم تصمیم گرفتم من هم در مورد کتاب‌های سال پیش بنویسم.

موافقین ۰ مخالفین ۰

این جا فقط من صحبت می‌کنم

من به طور منظم وبلاگ می‌خونم و از زمان مرحوم گودر به بعد معمولا از طریق فیدخوان‌ها. بعد از آنکه گودر را ناجوانمرادانه کشتند، چندین مورد را تست کردم، فیدلی، فیلیپ دورد نت وایبز و بالاخره در اینوریدر آرام و قرار گرفتم و آن جا مستقر شدم.
اگر موردی باشه که عنوان جذابی داشته باشه ولی فیدش کامل نباشه و یا احساس کنم نیازی هست که نظرم را با نویسنده در مورد مطلبش در میان بگذارم روی لینک مطلب کلیک می‌کنم تا مطلب کامل را بخوانم و یا بتوانم حرفی بزنم.
اما جدیدا می‌بینم که خیلی از وبلاگ‌ها امکان ارسال نظر را حذف کرده‌اند و یا امکانش هست ولی کسی نظری نمی‌دهد، بعضی وبلاگ‌ها هم مانند هیچستان من اصلا بیننده‌ای ندارد تا نظری بنویسد. اما در اغلب وبلاگ‌های به ظاهر پر رفت و آمد هم خبری نیست.
حتی به حساب توییتر نویسنده یک وبلاگ پرسابقه و پربیننده‌ نوشتم: قبلا هم مطالب وبلاگ وزین شما را می‌خواندیم و هم نظرات خوانندگان فرهیخته‌اش را، دروغ نگفته‌ام اگر ادعا کنم پیش از این، آنچه از بحث‌های ذیل مطلبت می‌آموختیم کمتر از مطلب اصلی نبود. آیا وبلاگ‌خوان‌ها منقرض شده‌اند یا دلیل دیگری دارد؟
پاسخش این بود که بینندگانم اصلا کم نشده‌اند اما چون نظرات ارزشمندی وجود ندارد، دیگر نظری را تایید نمی‌کند.
شاید این پاسخ برای حفظ گرمی بازار وبلاگش بود تا مشتریان بخش تبلیغاتش را حفظ کند اما به زبان بی‌زبانی اعتراف می‌کرد که حداقل وبلاگ‌خوان‌ها از کیفیتشان کم شده.
شاید هم ما قدرت تحمل نظر دیگری نداریم، مثلا کسی بیاید و بگید فلان جا اشتباه نوشتی و یا در فلان مورد حق با شما نیست.

زمانی از تحول وب ۲ صحبت می‌کردند و آن را رسانه‌ای دوطرفه می‌دانستند، اما گذشت زمان نشان داده ما از صحبت(حتی شنیدن تنها) یک‌طرفه بیش‌تر خوشمان می‌آید. خیلی‌ها هم وبلاگشان را تبدیل کرده‌اند به کانال آن هم بدون اینکه راهی برای ارتباط با نویسنده باقی بگذارند.
موافقین ۱ مخالفین ۰

فرهنگ فارسی صحبت کردن

Ela توییت کرده بود(+) که attention whore را واژه به واژه به فارسی برنگردونید و بگید گدای توجه و یا توجه خواه، چون معادل واژه به واژه این اصطلاح در «فرهنگ فارسی صحبت کردن» خیلی زننده هست، هرچند شاید در زبان انگلیسی چنین قبحی نداشته باشه.
---
دیشب مریم ساعت ۴ بیدارم کرد که آیین تب داره، دماسنج گذاشتیم دیدیم تبش رسیده به ۳۸ بلافاصله رفتم داروخانه و قطره استامینوفن گرفتم، تا استامینوفن را بهش دادیم، هرچی دیروز خورده بود بالا آورد و کم کم حالش بهتر شد و خوابید.
در مورد این جریان توییت کردم، یکی از دوستانم جواب داده بود که «اوه، ممکنه فلان ویروس باشه»، این جوابش خیلی اعصابم را به هم ریخت، دروغ نیست اگر بگم همه‌ی دیروز به این جوابش فکر می‌کردم. با خودم می‌گفتم من در مورد ناخوشی پسرم، عزیز دلم، جگر گوشه‌ام نوشتم و دوستم بدون نوشتن «بلا به دور»، «خدا نکرده» یا «دور از جون» مستقیم فلان حرف را زده. انگار درباره خرابی یک وسیله برقی دارم صحبت می‌کنم.
ظاهرا این دوستم که ۳ سالی هست مهاجرت کرده «فرهنگ فارسی صحبت کردن» را هم فراموش کرده به جای یادگیری فرهنگ صحبت کردن کشور جدیدش یاد گرفته مثل ربات‌ ارتباط برقرار کنه.
---
راستی قبلا در مورد همکار بامزه‌ام که اندکی توجه‌خواه هست قبلا اینجا نوشتم.
موافقین ۱ مخالفین ۰