گردن شکسته

ما توی کامپیوتر یک اصطلاحی داریم به نام Bottleneck، و وقتی استفاده میشه که ظرفیت یک نرم افزار یا یک سیستم به خاطر ضعف در یک قست، محدود میشه و پایین میاد. مثلا تصور کنید کامپیوتری که سی‌پی‌یو قدرتمند، رم بالا و سریع و مادربورد بروزی داره اما از یک هارد مکانیکی قدیمی کند استفاده می‌کنه، و در نتیجه سرعت کلی سیستم مساوی میشه با سرعت هارد. چون کامپیوتر یک سیستمه و همه قسمت‌ها باید با هم کار کنند. دقیقا مثل یک بطری که دهانه‌ی تنگی داره.

متاسفانه تا دلتان بخواهد( که امیدوارم نخواهد) می‌توانید Bottleneck را به سایر حوزه‌ها تعمیم بدین، از مسائل شخصی تا سیاست و مشکل امروز جامعه کرونا.

در مورد سیاست که متاسفانه تنها یک هارد کند مشکل ما نیست، صد گردن تنگ و شکسته پیش پای ماست، فکرش را که می‌کنم بارها تلاش کردیم، امیدوار شدیم، حرکت کردیم و به ظاهر پیروز شدیم، اما حاصل؟ هیچ. نه هیچ به معنای کم و کمتر از حد انتظار. که در واقع هیچ به معنای واقعی کلمه.

در مورد کرونا، می‌گویی رعایت می‌کنم مساک می‌زنم، دستم را می‌شورم، به مهمانی نمی‌روم، اما همکارت که یک متر آنطرف‌تر نشسته می‌گوید برایش مهم نیست. کاری از دست قانون هم ساخته نیست، چون موقع ورود و خروج و داخل سالن ماسک دارد، اما به محض اینکه نشست پشت سیستم، ماسک را از گوش‌های درازش آویزان می‌کند. این احمق Bottleneck تلاش من برای ایمن ماندن هست، مستقیم تذکر دادم، غیر مستقیم از مزایای ماسک زدن گفتم، وقتی می‌توانم و کاری ندارم اتاقم را ترک می‌کنم، اما باز...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

اوه مای گاش

احتمالا شما هم (قبل از اینکه این مطلب را بخونید) مثل من(مثل منِ چند ساعت پیش) تصور می‌کنید که Oh my Gosh با Oh my God یکی هستند، و Gosh را اندکی عامیانه‌تر از God می‌دانید
اما من چند ساعت پیش به علل متعددی که عمده‌ی اونا بیکاری مفرط و اندکی کنجکاوی بود، رفتم سراغ یوتیوب( سرور و سالار همه‌ی سایت‌های اینترنتی) و متوجه تفاوت God , Gosh شدم و از جهل ۳۴ ساله در این قضیه به سلامتی خارج شدم. شما هم دستتون را بدید به من تا از این جهل خارجتون کنم.

باور بکنید یا نه جامعه‌ی آمریکا یک جامعه‌ی مذهبی هست و این جامعه‌ی مذهبی هنوز به چیز‌هایی پایبند هستند. مثلا اینکه الکی Oh my God نگن :))) یعنی oh my God را برای مسائل کوچک و پیش پا افتاده بکار نبرن. مثلا اومدین چایی بخورین و دیدین مگس افتاده توی چایی‌تون نگین Oh my God

حالا از کجا این شده اصول؟ و اگر اشتباهی ازش استفاده کنید ممکنه مخاطب آمریکایی‌تون دلخور بشه، اجازه بدید براتون توضیح بدم.

در جریان هستید که حضرت موسی در کوه سینا به دیدار یهوه(همان خدای خودمان) رفتند و آنجا دستورات مذهبی را دریافت کردند، به این دستورات ده فرمان میگن که به انگلیسی سخت(انگلیسی خیلی قدیمی) میشن اینا:

    Thou shalt have no other gods before me
    Honour thy father and thy mother
    Remember the sabbath day, to keep it holy
    Thou shalt not make unto thee any graven image
    Thou shalt not take the name of the Lord thy God in vain
    Thou shalt not kill
    Thou shalt not commit adultery
    Thou shalt not steal
    Thou shalt not bear false witness against thy neighbour
    Thou shalt not covet

مورد پنجم میگه: نام خدای خالقت را بیهوده به زبان نیاور.

خب معما حل شد، اینکه نام خدا را برای موارد کوچک به کار ببرید توهین محسوب میشه اما برای موارد مهم اشکال نداره، مثلا اگر ببینید دو تا ماشین با هم تصادف کردن ایراد نداره که بگید Oh my God

Gosh هم یه کلمه کاملا بی‌معنی و فقط بر وزن God هست.

در همین راستا اگر بیجا بگید Jesus Christ باز کار درستی نکردید و باید یه چیزی هم وزنش پیدا کنید و بگید مثلا بگید cheese and rice، باور کنید این مورد را جدی میگم و شوخی نمی‌کنم، خودتان ملاحظه بفرمایید.

این مطلب تقدیم می‌شود به زارا که وبلاگش را دوباره پاک کرد و باعث شد بگم Oh My God چون واعا مسئله‌ی مهمی بود

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

ادامه دستگرمی قبلی

مطلب قبلی را خواندید؟ لطفا بخوانیدش. چون باید به این پرسش پاسخ دهیم که چرا ما در قضاوت بزرگان تاریخ شرایط زمانه را لحاظ نمی‌کنیم؟ چرا نمی‌توانیم کار شخصی را بدون در نظر گرفتن حواشی دیگرش بسنجیم؟
چرا فلانی در صدر اسلام برده داشت؟ چرا زیگموند فروید سیگار می‌کشید؟ چرا سعدی به حقوق زنان بی‌اعتنا بود؟ چرا یوخاییم لو زیادی دستش را در دماغش می‌کند؟

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

دستگرمی شماره ۲

امروز فایل پی‌دی‌اف ۱۸ صفخه‌ای با عنوان«خاطرات نجف دریابندری از مرتضی کیوان» را خواندم، دوستی که از احوالاتم خبر دارد، آن را برایم فرستاده بود، نوشته بود: «شاید برایت جالب باشد»، از او تشکر کرده بودم و پیشاپیش گفته بودم همینطور خواهد بود و همین طور بود.
نمی‌دانم این ۱۸ صفحه را از چه کتاب یا مجله‌ای جدا کرده بودند، ولی بالای صفحات زوج نوشته شده بود «نجف دریابندری» و بالای صفحات فرد تا یک جایی نوشته بود «یک گفتگو» و از آنجا به بعد نوشته بود «زندگی».
مرتضی کیوان را تا قبل از خواندن پیر پرنیان اندیش نمی‌شناختم، در آن کتاب فصلی مفصل به او پرداخته بود و شاید تنها شخصیتی بود که بدون نقطه منفی سراسر آرمانی توصیف شده بود، شاید تنها چیزی که در کتاب پیرپرنیان اندیش در نظر سایه(هوشنگ ابتهاج) به مانند او در کمال مطلق وصف شده است آواز استاد شجریان است.
مرتضی کیوان نه تنها از دید نجف دریابندری و سایه که از دید بسیاری از هم عصران آن‌ها به معنای واقعی کلمه اسطوره بوده است و نه تنها در متون باقی مانده از دهه بیست و سی که سال‌ها پس از آن همچنان از او به نیکی یاد می‌کنند. خودتان ملاحظه بفرمایید.

اما چه می‌شود که یک جوان توده‌ای که در سی سالگی اعدام شده است که به قول دوست دارانش هنوز فرصت کشف استعدادهایش را هم نیافته و چیز چندانی هم از او وجود ندارد، اینچنین محبوب قلب‌ها می‌شود و از او به نیکی یاد می‌کنند.

از جمع دوستداران او تعداد زیادی نیستند که مانند سایه همچنان مارکسیسم را نظامی ایده‌ال برای بشریت بدانند، بسیاری از آن ایده گذشته‌اند و افکار آن زمانشان را اشتباه می‌خوانند اما این عبور فکری و عقیدتی ابدا هیچ تاثیری در ارادتشان به مرتضی کیوان نداشته است.


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

دست گرمی شماره یک

بعد از مدت‌ها ننوشتن، نوشتن یک متن منسجم و یکپارچه برایم ممکن نیست به خصوص برای منی که وقتی انگشتانم به نوشتن گرم بودند هم از پسش بر نمی‌آمدم. پس به بزرگواری خودتان این چند پاره را قبول بفرمایید.

الف) چون می‌دانم اکثر شماها حوصله خواندن تا آخرش را ندارید همین اول باید بگویم که طاقچه‌ی گرامی کتاب گرانسنگ پیرپرنیان اندیش را آن هم با با قیمتی ارزان که با تخفیف ۵۰ درصدی‌اش ارزان‌تر هم می‌شود عرضه کرده است، دم طاقچه و دم نشر سخن گرم. قطعا هستند کسانی مثل من که مشتاق چنین کتاب‌هایی هستند و زور جیبشان به پرداخت ۳۷۰ هزار تومن قیمت نسخه‌ی فیزیکی‌اش نمیرسد. واقعا که دم طاقچه نشر سخن گرم.

مجموعه‌ی دو جلدی پیر پرنیان اندیش مصاحبه‌ی مفصل میلاد عظیمی و عاطفه طیه است با استاد هوشنگ ابتهاج متخلص به الف. سایه، جلد اول استاد در مورد زندگانی خود و ارتباطش با شاعران و شاعری حرف می‌زند و جلد دوم کامل به موسیقی می‌پردازد(شاید هم بالعکس) در ضمن جلد دوم شامل حدود ۲۰۰ صفحه عکس هم می‌باشد.

از نظر من این کتاب تاریخ معاصر فرهنگ و هنر ایران زمین است.


ب) آخرین کتابی که می‌خواستم بخرم و نخریدم «کتاب مستطاب آشپزی از سیر تا پیاز» نوشته‌ی مرحوم نجف دریابندری بود، راستش علاوه بر ۴۵۰ هزار تومان قیمتش، اینکه واقعا احتیاجی بهش نداشتم هم بی‌تاثیر نبود، هوسی بود که به سختی خودم را کنترل کردم تا بر آن چیره شدم. اولین کاری که از این بزرگوار خواندم ترجمه‌ی کتاب طنز «چنین کنند بزرگان» نوشته«ویل کاپی» بود که از کسی شنیدم این کتاب را به سبک ذبیح‌الله منصوری ترجمه کرده‌اند یعنی نوشته‌اند و منصوبش کرده‌اند به شخصی دیگر، البته من خودم هم به این شنیده اعتقاد چندانی ندارم.

نجف دریابندری عزیز روحت در آن دنیا شاد باشد که روحیه‌ی ما را با این ترجمه‌ات در این دنیا شاد کردی.


ج) این هفته برای اولین و دومین بار بعد از ده سال امتحان دادم، بله بعد از ۱۰ سال، سال اولش که اجنه نگذاشتند ادامه تحصیل بدهم، احتمالا چند سال پس از آن سال را هم اگر سعی می‌کردم با جواب رد اجنه مواجه می‌شدم سال‌های پس از آن را هم خودم نخواستم و امسال تنبلی را کنار گذارده(باور نکنید) و در دوره‌ی ارشد ثبت نام کردم، این دو امتحان هم امتحانات میانترم ترم یکم بودند.

و جالب اینکه برخلاف انتظار خودم امتحانات بدی هم نبودند، که البته آنلاین بودن این امتحانات و داشتن کتاب در کنار دستم بی‌تاثیر نبودند.


د) یک شبکه‌ی اجتماعی کوچکی همین حوالی در گوشه‌ای از اینترنت هست که سر جمع کاربرانش، ایرانی و خارجی به هزارتا نمی‌رسد، یعنی من باور نمی‌کنم که بیش‌تر باشند، و من می‌خواهم پشت سر یکی از کاربرانش(که از این به بعد ایکس خطابش خواهم کرد) این‌جا حرف بزنم، راستش را بگویم می‌خواهم غیبتش را بکنم، حالا چون شما نمی‌شناسیدش اشکالی ندارد و گناه غیبتم در حد کراهت غرغر کردن کم می‌شود.


یکی آنجا نوشته بود دلم ابتهاج می‌خواهد، ایکس کامنت گذاشته بود من خیام می‌خوام. در جای دیگری نوشته بودند خیلی غم انگیز است که اکثر حیوانات آفریقا به خاطر شکار در حال انقراض هستند، کامنت ایکس این بود که حیوانات ایران هم منقرض می‌شوند. دیگری نوشته بود خدا را شکر که آمار مبتلایان به کرونا در حال کاهش است، بیمارستان شهر ما دیگر بیمار کرونایی ندارد، ایکس نوشته بود دروغ می‌گویند...

نمی‌دانم از این همه سیاه دیدن زخم نمی‌شود؟

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

ای قادر مطلق، ای دوست

توی اولین مطالب این وبلاگ در مورد پای چوبین نوشته بودم، اگر حوصله‌اش را داشتید آن را بخوانید. امشب وقتی دو لحظه با خودم خلوت کردم به یاد آن افتادم.
در عصر ارتباطات یافتن خوراک خوب مناسب بحث و جدل برای استدلالیون آسان است. از دلیل منطقی و غیر منطقی بگیر تا حرف فلان و ارجاع به فلان نظریه. اما دریغ که نمی‌دانند چه پل مستحکمی را به دست خودشان نابود می‌کنند.
انسان به سکویی، سقفی، آسمانی، پناهی، آهی، اشکی، دوستی، قادر مطلقی احتیاج دارد. تمام فلسفه‌ها و دلایل را بریز دور
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

عنوان ندارد

روز اول عید قبل از اینکه بزنم همه چی‌ را ببندم توی گروه دوستان نزدیک که کلاً ‌۵ نفریم و نزدیک ۱۶ ساله با هم رفیقیم، عید را تبریک گفتم و نوشتم انشالله سال بع قدری خوب باشه که بدی‌های ۹۸ هم فراموشتون بشه، رفیقم اومد نوشت، اینقدر ایشالله ایشالله نکن تا جمهوری اسلامی هست ما روی خوش نمی‌بینیم، به شوخی جوابش دادم با تو نبودم، باز تندتر شد و گفت آخر سال این زِرِت را بهت یادآوری می‌کنم...

تلگرامم را‌ فعلا‌ دیسیبل کردم، اما الآن بعد از ۵ روز دلم برای اون گروه تنگ شده، از ترم اول دانشگاه رفیقم، هر کسی یک طرف دنیا، ولی با هم موندیم. 

مگه من سیاستمدارم؟ مگه‌ کاره‌ایم؟ بابا به والله خودم هم می‌دونم معجزه‌ای‌در کار نیست، حتی با عوض شدن حکومت، ولی مگر ما خوشی‌های دیگری نداریم؟ خوشی‌های درونی؟ چرا ما اینقدر غرق سیاستیم؟


حرف دیگه: روحیه‌ام خراب شده، بعضی وقت‌ها حس می‌کنم قلبم داره از دهنم می‌زنه بیرون، حتی به فکر افتادم برم داروخانه آرام‌بخش بخورم، راه حل بهتری ندارین؟

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

نِقی چند

نِق اول: یادتان می‌آید، که پویشی آغاز شد برای بیدار کردن مدیران بیان، با این مضمون که آقا یا خانم محترم، این بچه مال شما است، مسئولیت سرپرستی‌اش را به گردن بگیر، نمی‌شود که اسمش در شناسنامه‌تان باشد ولی نفقه‌اش را نپردازید... بعد با خوشحالی گفتند که نه هستیم و حواسمان هست و دوباره به خواب رفتند.

ظاهرا آقای صفایی نژاد باید پویش تازه‌ای برای جهت یادآوریِ یادآوری راه بیاندازند و همگی بنویسیم و رنکینگ بیان را ببریم بالا تا شاید باز از خواب بیدار شوند، شاید هم دوباره مثل قبل از این دنده به آن دنده شوند و دوباره بخواب روند.


نِق دوم: به شوخی در مورد نی‌نی سایت می‌گویند که در مورد هر چیزی جستجو کنی، در صفحه‌ی اول نتایج گوگل، یک صفحه از نی‌نی سایت‌ می‌آورد که مامان‌ها در مورد آن پرسیده‌اند و راه حلی داده‌اند، حالا می‌خواهد یک دستور آشپزی ساده باشد یا راز خنثی کردن یک بمب ساعتی.

یک مورد مشابه دیگر هم من می‌خواهم معرفی کنم که بر خلاف نی‌نی سایت نه به خاطر مامان‌های همه چیزدان که به خاطر دزدان محتوا همیشه در صدر نتایج جستجوها به زبان فارسی است. باشگاه خبرنگاران جوان

بارها دنبال یک مقاله عمومی بوده‌ام که رسیده‌ام به این سایت، مطالبی که می‌شود مطالبش را جاهای دیگری نیز به عینه یافت، با این تفاوت که ابتدای مقاله اضافه کرده‌اند: (به گزارش خبرنگار گروه فلان باشگاه خبرنگاران جوان) و آخر مطلب داخل پرانتز اسم فرد کپی کننده به عنوان خبرنگار درج شده است.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

این وطن مصر و عراق و شام نیست*

دیروز پسرم را برده بودم کتابخانه تا بازی کنه، (کتابخانه‌ها الان یک بخش بازی کودک دارند :-)) خودم هم مجله چلچراغ را برداشته بودم و بدون اینکه بخونم داشتم ورق می‌زدم. خانم کتابدار آمدند و پرسیدند، کتاب دنیای سوفی را خواندم یا نه، گفتم خیلی وقت پیش خوندم، چاپ جدیدی از کتاب را به من دادند و گفتند اگر می‌تونی بخون و نظرت در مورد ترجمه‌اش بگو، کتاب از نشر شیرمحمدی بود که تا به حال اسمش را هم نشنیده بودم، همینطور نام مترجمش خانم سوفیا جهان را، چند ورقی از ابتدا و قسمت‌هایی از میانه‌ی کتاب را خواندم، روان و خوب بود، مشکلی نداشت، کتاب را دادم و گفتم، این چند صفحه‌اش خوب بودند، امیدوارم مشت نمونه‌ی خروار باشد.

در همان چند صفحه‌ای که بازخوانی می‌کردم نویسنده‌ی نامه‌های مرموز بدون تمبر و بدون نام فرستنده، از سوفی پرسیده بود که تو کیستی؟ سوفی هم جلوی آینه همین سوال را از خودش کرده بود، که سوفی آموندسن کیست؟ پدرش گفته بود دوست داشته اسمش را سینوهه بگذارد، اگر این کار را کرده بود آیا او الان شخصیت دیگری بود؟

این چند خط من را برد به .... نام‌هایی قراردادی که به ما شخصیت و هویت می‌دهند، یک برچسب ساده. گروه، دسته، ملیت، نژاد، دین، همه و همه در بسیاری موارد چیزی فراتر از یک برچسب ساده نیستند، که به همان سادگی که اسم سوفی ممکن بود سینوهه باشد، به همین ترتیب می‌توانست ما را در دسته و گروه دیگری قرار دهد.اما همین برای همین برچسب ساده چقدر خون ریخته شده، خدا می‌داند.

تعصبات ناسیونالیستی هیچ اصالتی ندارند، اما به نظر یکی از قدرتمندترین نیروها برای جمع کردن و وحدت مردم است. و شاید یکی از مهمترن و تاثیرگذارترین ابداعات بشر، این که از یک زمانی به بعد یادگرفت که خودش را به نام، فلان مکان بنامد. مردمان دو روستای مجاور چندین ساعت بحث و جدل و دعوا می‌کنند که تک درخت میان دو روستا را متعلق به خودشان بدانند، هرچند که بود و نبودش هیچ تاثیری برای این سو و آن سو ندارد. اگر این درخت بجای فعلی‌اش در میانه‌ی یکی از دو روستا بود دیگر اهمیتی نداشت. داستان اسطوره‌ها و قهرمانان هم مانند همان تک درخت میان دو روستا است.

بارها از زبان مردمان شهرم شنیده‌ام که گفته‌اند باید تلاش کنیم فلانی رای بیاورد، قرار نیست کاری برایمان بکند، اما اگر منفعتی هم دارد و از رانتی هم می‌تواند استفاده کند، برای همشهری‌مان داشته باشد.

این تعصبات به نفع کیست؟ به ضرر کیست؟ در موردش فکر کرده‌اید؟

پی‌نوشت: عنوان این مطلب از شعری از شیخ بهایی است، که می‌خواهد در مورد حب‌الوطن من الایمان که حدیثی است منسوب به پیامبر توضیح دهد:

گنج علم «ما ظهر مع ما بطن»

گفت: از ایمان بود حب الوطن


این وطن، مصر و عراق و شام نیست

این وطن، شهریست کان را نام نیست


زانکه از دنیاست، این اوطان تمام

مدح دنیا کی کند «خیر الانام»


حب دنیا هست رأس هر خطا

از خطا کی می‌شود ایمان عطا


ای خوش آنکو یابد از توفیق بهر

کاورد رو سوی آن بی‌نام شهر


تو در این اوطان، غریبی ای پسر!

خو به غربت کرده‌ای، خاکت به سر!


آنقدر در شهر تن ماندی اسیر

کان وطن، یکباره رفتت از ضمیر


رو بتاب از جسم و، جان را شاد کن

موطن اصلی خود را یاد کن


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

شیوه‌ی رندان نسخه‌ی سال‌های پایانی قرن ۱۴ هجری شمسی

۱- مدت‌هاست تصمیم گرفته‌ام که در هیچ جایی که رنگ و بوی سیاست دارد نباشم، چه در جایی رسمی با اسم و عنوان و تابلو و بنر مشخص و چه در میان دوست و آشنایی که دارند در مورد فلان سیاستمدار حرف می‌زنند، نمی‌گویم کار سیاسی نخواهم کرد، چرا که گاه از انجام یا انجام ندادن هر کاری می‌شود برداشتی سیاسی داشت. منظورم این است که کار خودم را خواهم کرد و راه خودم را خواهم رفت. بدون جار زدن.

۲- هفته‌ی پیش بعد از مدت‌ها رفتم کتابخانه، همکار سابقم پیام داده بود که کتاب شعرش را منتشر می‌کند و دعوت کرده بود بروم کتابخانه برای مراسم رونمایی از کتابش.آنجا بودم که یک دوست نچندان نزدیک آمد کنارم نشست و گفت پس فردا همین‌جا جلسه‌ای داریم با عنوان فلان، سعی کن بیایی، موضوع جلسه‌شان جز علاقه‌هایم بود، وقتم هم خالی بود، گفتم شاید بیایم، گفت حتما بیا، فردا و روز بعدترش هم زنگ زد و یادآوری کرد. گفتم می‌آیم. تمایل چندانی برای شرکت نداشتم و اگر اصرار این دوست نبود شرکت نمی‌کردم، اینقدر وقتم را به هزار مشغله‌ی کوچک و بزرگ پر کرده‌ام که سعی می‌کنم فرصت‌های اندک بیکاری را هیچ کاری نکنم. اما اصرار کرد و گفتم می‌آیم و  رفتم.

۳- سطح جلسه متوسط بود، نه جذاب بود و نه کسل کننده، سخنران را نمی‌شناختم، گفتند هیئت علمی دانشگاه پیام نور است، با سواد به نظر می‌رسید، بربحث مسلط بود. اما جلسه نکات منفی هم داشت که بدترین قسمتش این بود که به سوالات بنا به گرایش سوال کننده پاسخ می‌داد، نه با نظر خود و با قطعیت، اگر دو سوال متضاد از او می‌پرسیدید، هر دو را تایید می‌کرد، حق با شماست، بله حق با شما هم هست و شما و...

۴- امروز متوجه شدم، این آقای ناشناخته کاندیدای نمایندگی مجلس شده، و من مثل بقیه‌ی جمع در پایان آن جلسه، با یک کاندیدای نمایندگی مجلس عکس گرفته‌ام.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰