ما را از چه می‌ترسانید؟

قرار بود سحرگاه قبل از طلوع خورشید ببرند و دارش بزنند، از روزنه‌ی سقف سلولش آسمان را تماشا می‌کرد و با خودش می‌گفت اگر قرار بود یک عمر این‌جا بماند، همین منظره‌ی کوچک کافی بود تا هرگز حوصله‌اش سر نرود.

در تصوراتم این متن را در صفحات آخر بیگانه‌ی آلبر کامو خوانده‌ام اما چند وقت پیش هر چه صفحات آخر کتاب را زیر و رو کردم دوباره ندیدمش.
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰

مزیت تولد در ایران

مهمان رادیو دال گفت زبان فارسی تنها مزیت به دنیا آمدن در ایرانه...
نکته‌ی قابل تاملی بود، خیلی در مورد این حرف فکر کردم، از نظر من خوش شانس‌ترین انسان‌ها کسانی هستن که محل تولدشون اجازه‌ی انسان بودن بهشون میدن.
مزایای بعدی که به ذهن میرسه هزاران سال نوری با خوش شانس‌ترین‌ها فاصله دارن، تولد در جای خوش آب و هوا، جایی که از نظر تکنولوژی و صنعتی پیشرفته است، جایی که فرهنگ غنی داره، جایی که امنه، جایی که مردمش رفاه اقتصادی دارن، جایی که با کل دنیا در صلح هست. همه و همه خوبن اما از نظر من در رده‌های بعدی هستن.
منم با مهمان رادیو دال موافقم ما خوش شانس بودیم که بدون هیچ تلاشی یکی از غنی‌ترین زبان‌های دنیا را از ۲-۳ سالگی روان و سلیس صحبت می‌کنیم و می‌فهمیم و برای درک ادبیاتش به تلاش کمتری نسبت به سایرین(که ۹۹ درصد جمعیت دنیا هستن) نیاز داریم. اینکه مولانا، خیام، سعدی به زبان مادری ما شعر گفتن، شاید مثل این باشه که از بچگی به زبان برنامه‌نویسی C مسلط باشیم. یا کارخانه‌ی General Motors توی شهر ما باشه.
اما دلم نمیاد که این مزایا را با آنچه خوش شانس‌ترین انسان‌ها دارن مقایسه کنم، خوش شانس که باشی، و تو اجازه‌ی انسان بودن داشته باشه با مابقی آنچه مزیت می‌دانیمش می‌رسی اما آیا برعکس امکان پذیره؟
موافقین ۶ مخالفین ۰

رها کن

در زیمبابوه به افسردگی می‌گویند کوفونگی‌سیسا، که در زبان شونا لفظا یعنی بیش از حد فکر کردن.

امیدوارم سال جدید شما خالی از افکار و اوهام مشوش باشد و با خیالی راحت و آسوده از این دو روزه‌ی دنیا لذت ببرید.


استن این عالم ای جان غفلتست

هوشیاری این جهان را آفتست


باران می‌بارید، عایشه از پیامبر پرسید: حکمت باران امروز از چه بود، رحمت الهی بود یا قهر و عذاب او، پیامبر فرمود: این باران لطف الهیست برای تسکین غم بشر.


گفت صدیقه که ای زبدهٔ وجود

حکمت باران امروزین چه بود


این ز بارانهای رحمت بود یا

بهر تهدیدست و عدل کبریا


این از آن لطف بهاریات بود

یا ز پاییزی پر آفات بود


گفت این از بهر تسکین غمست

کز مصیبت بر نژاد آدمست


گر بر آن آتش بماندی آدمی

بس خرابی در فتادی و کمی


این جهان ویران شدی اندر زمان

حرصها بیرون شدی از مردمان


استن این عالم ای جان غفلتست

هوشیاری این جهان را آفتست



دل‌هایتان شاد، سال نو پیشاپیش مبارک


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

وقتی آمیرزا کار دستمون میده

آیین حروف فارسی و انگلیسی را یاد گرفته، خیلی هم برای خوندن ذوق و شوق داره، هر جایی که جایی کلمه‌ی ساده‌ای را ببینه می‌خونه و وقتی تعریف و تمجید بقیه را می‌بینه حسابی کیفور میشه.

بازی مورد علاقه‌اش شده آمیرزا، گوشی بقیه را می‌گیره تا بازی کنه، من هم براش این بازی را نصب کردم.

امروز صبح ساعت ۶ که بیدار شده بودم گوشی را برداشتم تا آمیرزا بازی کنم، مرحله‌ی سختی بود، اصلا کلمات به ذهنم نمیومد، اعصابم خورد شده بود. یک فکر احمقانه به ذهنم رسید. که حاصل آن فکر احمقانه شد این ربات تلگرام @Aamirza_bot 😂😐


یعنی از ساعت ۸ صبح که رسیدم سر کار شروع کردم به کد نویسی تا ساعت ۱۲ که تمومش کردم. برای برنامه‌ی قبلی که نوشته بودم یک بانک کلمات صحیح فارسی استخراج کرده بودم، که اینجا ازشون استفاده کردم، البته بانک کلمات صحیحم کامل نیست و در نتیجه این ربات شاید همه‌ی کلمات را پیدا نکنه. که اگر حوصله‌اش بود بعدا کاملش می‌کنم.


توی یک گروهی لینکش را فرستادم و معرفی کردم، بلافاصله دو تا پیام گرفتم:

اولی: داداش اگه خیلی بیکاری بیا تخصص هات رو بفرست به خصوصی من لطفا نیرو میخوایم.
دومی: در ضمن من اینو همینجوری زدم: تزراتیف یکی از کلمات خروجیش فایزر بود. 😂😂 از بانکت حذف کن واگرنه در اسرع وقت کلا رباتت حرام اعلام میشه



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱

یک کار مثبت

داشتم تمرین می‌کردم، دیدم یک چیزی کمه، برای انگلیسی هست ولی برای فارسی نه، اگر بود خوب بود، بدرد می‌خورد، درست کردم، منتشرش کردم، حالا هست، باید کاملش کنم.


اجازه بدید بهتون بگم چه کار کردم، فرض کنید شما قصد راه اندازی سایتتون با استفاده از سیستم مدیریت محتوای وردپرس را دارید. اول وردپرس را نصب می‌کنید و بعد میرید سراغ انتخاب تم یا همون قالب سایت. قالب‌ها یک اسکرین شات‌هایی دارند که انتخاب اولیه را از با توجه به این اسکرین‌شات‌ها انجام میدید، اما یک نگاه کافی نیست باید پیش‌نمایش قالب را روی سایتتون ببینید و بعد انتخابش کنید. مثلا پیش میاد که قالب از فونت‌هایی استفاده کرده که با محتوای انگلیسی خیلی عالی و قشنگه اما روی محتوای فارسی نه.

اگر موقع انتخاب قالب سایتتون مطلب داشته باشه، یعنی تازه راه اندازیش نکرده باشید مشکلی نیست، اما در غیر این صورت وردپرس تازه نصب شده فقط یک مطلب داره با عنوان Hello World با متن کوتاه انگلیسی که اصلا به کارتون نمیاد و شما باید اول از همه این زحمت را به خودتون بدید که چندتا مطلب از این طرف و اون طرف کپی کنید و بعد برید سراغ قالب. حالا چند تا مطلب لازمه؟ بستگی داره. مثلا سایت اگر خبری باشه برای اینکه همه دسته‌بندی‌هاش را چک کنید، اسلایدرش را ببینید و ... شاید ده تا مطلب عکس دار لازم داشته باشه.


حالا من چکار کردم؟ یک پلاگین برای وردپرس درست کردم که با انتخاب تعداد مطلب مورد نظرتون و یک کلید، به همون تعداد براتون مطلب فارسی با خلاصه و متن چند پاراگرافی و یک عکس شاخص در ابعاد، بزرگ، متوسط، بندانگشتی درست می‌کنه. و وقتی انتخابتون را انجام دادید، همون‌جا با یک کلیک دیگه همه‌ی این مطالب جعلی را پاک می‌کنه.


کاربرد اصلی این پلاگین برای کسانی هست که کار طراحی سایت انجام میدن و بدون مطلب اصلا کارشون راه نمی‌افته، مثلا طراح هستید و قصد دارید برای صفحه‌ی نخست سایت یک اسلایدر خبری، یا گالری درست کنید، اصلا بدون سعی و خطا میشه؟ نه، مطمئنم این پلاگین به دردشون می‌خوره.


این همه حرف زدم برای معرفی این کار:‌ محتوای جعلی فارسی


این نسخه‌ی ۱.۰ این پلاگین بود، کاملش خواهم کرد، مثلا امکان انتخاب دسته بندی‌ها، تگ و طول مطالب و custom field را اضافه خواهم کرد. خوشحال میشم که پیشنهادات شما را هم بدونم.

موافقین ۳ مخالفین ۰

آنچه گذشت - قسمت اول

۱- X اعلام کرده بود که برای چندین شهر از جمله شهرمان، نیرو جذب می‌کند، از جمله رشته‌ی نرم افزار، مریم در آزمون استخدامی X شرکت کرد، بعد از مدتی اعلام شد در آزمون پذیرفته شده باید برود تهران برای مصاحبه، در مصاحبه شرکت کرد، بعد از دو ماه تماس گرفتند و گفتند پذیرفته شده‌اید بیایید مرکز استان برای تکمیل فرم‌های استخدامی، با هم رفتیم. فرم ها تکمیل شد، گفتند بروید آزمایشگاه برای طب کار، چندین آزمایشگاه، از آزمایش خون و چربی، تا سل، هر کدام یک طرف شهر و هزینه‌های سرسام‌آور. بعد گفتند بروید گواهی عدم سوء پیشینه و عدم اعتیاد بیاورید، رفتیم آوردیم، گفتند بروید تعهدنامه‌ی محضری بدهید با دو ضامن کارمند دولت، انجام شد. یک دفعه‌ فرمودند مریم و چندین نفر دیگر بروند کارگزینی، گفتند، شماها از شهر Y هستید، گفتیم بله، گفتند ما برای شهر Y نیرو نمی‌خواهیم، باید بیایید مرکز استان، گفتیم در دفترچه نوشته بودید جهت اشتغال در Y گفتند، ما ننوشته بودیم، سازمان امور استخدام کشوری نوشته بوده، سرخود. گفتیم برویم جلوتر تا ببینیم چه پیش خواهد آمد. گفتند از شنبه مریم باید در کلاس‌های آموزشی بدو خدمت X شرکت کند،کلاس‌های فشرده، از اول صبح تا دم غروب، الحمدلله آنلاین بود. روز آخر کلاس‌ها و قبل از برگزاری آزمون، مریم تماس گرفت، گفتم جانم، گفت از کارگزینی تماس گرفته‌اند که مدرک ارشدت را بفرست، می‌گفت که بهشان گفته که هنوز ارشد تسویه حساب نکرده‌ام، و با مدرک کارشناسی در آزمون شرکت کرده‌ام، و حتی طبق بندی در تعهدنامه‌ی محضری متعهد شدم که تا ۱۰ سال مدرک بالاتر ارائه نکنم، ولی باز اصرار دارند که مدرک دال بر اینکه ارشد خوانده‌ام برایشان بفرستم، گفتم چیزی نداریم غیر از اسکرین شاتی از صفحه‌ی سامانه‌ی دانشجویی(گلستان) همان را پرینت کردم و به کارگزینی X فکس کردم، چند دقیقه‌ی بعد پیامی به گوشی مریم فرستادند که استخدام شما به علت داشتن مدرک بالاتر از کارشناسی کنسل شده است.

۲- مریم در مصاحبه گفته بود ارشد هم خوانده، دو ماه قبل از اعلام قبولی‌اش.

۳- رفتیم دیوان عدالت اداری شکایت کنیم، از (لیست شکایت از...) X را انتخاب کردیم و متن شکایت را نوشتیم، هزینه‌اش را هم پرداخت کردیم و ثبت کردیم. مدتی بعد جواب شکایت اعلام شد، X دولتی نیست و دیوان عدالت اداری نمی‌تواند به شکایت از آن رسیدگی کند. دقت کنید ما در فیلد (شکایت از...) ننوشتیم X و از لیستشان X را انتخاب کردیم. اما ظاهرا فقط می‌خواسته پولی بگیرد و در جریان باشد.

۴- سخت بود اما با عرض معذرت گفتیم کون لقشون

۵- تصمیم گرفتیم کار خودمان را راه اندازی کنیم. فعلا در حال فراهم آوردن مقدماتش هستیم.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

ای کاش

کاشکی را کاشتند اما سبز نشد که نشد که نشد.

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰

ترس برادر مرگ است

من ترسو هستم، از آن خجالت نمی‌کشم، می‌توانم خیلی صریح بیانش کنم. اما مایه‌ی افسوسم هست. می‌دانم به خاطر ترس چه چیز‌هایی را از دست داده‌ام.

پدرم اصلا ترسو نیست، از دید من یک آدم شجاع، کسی مانند اوست، همیشه هم من را بابت ترسم سرزنش کرده است، اما می‌دانم دلیل بسیاری از ترس‌هایم احتیاطی است که او در مورد ما داشته است. نتیجه‌ی آن بکن نکن‌هایش در بچگی‌مان شده است، ترس من.

خانه که می‌ساختیم، با وزن سنگین و کمر عیب‌ناک، روی تیر آهن کم عرض، در ارتفاع چند متری به راحتی این طرف و آن طرف می‌رفت و کار می‌کرد. اما من؟ حتی حالا که خانه ساخته شده است و زیر پایمان سفت است، اگر از آن بالا به پایین نگاه کنم، سرم گیج خواهد رفت.

در جمجمه‌ام مغزی دارم که حداقل می‌تواند از پس چهار عمل اصلی بر بیاید و با همان دو دوتای ساده می‌توانم نتیجه بگیرم که فلان کار خطری برایم ندارد اما باز خیلی از کارها را نمی‌توانم انجام دهم؛ می‌ترسم، تلاش می‌کنم، گاهی هم موفق بوده‌ام اما نه همیشه. تخیلم گاهی بیش از حد قوی می‌شود و تا آخر یک داستان ژانر وحشت را در چند ثانیه تجسم می‌کنم.

از ارتفاع می‌ترسم، در دو ساعتی که سوار هواپیما بودم ۲ بار رفتم دستشویی، و فقط آن ۵ دقیقه‌ای که گفتند هواپیما در حال نشستن است از پرواز لذت بردم. وقتی می‌گویم از ارتفاع می‌ترسم منظورم فقط پرواز با یک توپولوف ساخت زمان جنگ جهانی دوم نیست، با چهارپایه هم مشکل دارم، لامپی که بسوزد مصیبتم شروع می‌شود. گفتم که تلاشم را می‌کنم تا ترسم را کنار بگذارم، چند بار وقتی بالای چارپایه‌ از ترس عضلاتم سفت شده بود، با تمرکز و تلاش(نمی‌توانم توضیح بدهم چه جوری) ترس را کنار گذاشتم و انگار روی زمینم کارم را انجام دادم.


از ارتفاع حسرت‌بارتر ترسم از حیوانات است، حیوانات که عاشقشان هستم، از موش و سوسک و ملخ و گربه و سگ(سگ تا وقتی شروع با پارس کردن نکرده) اصلا نمی‌ترسم، حسرتم به خاطر ترس از مارمولک و مار و قورباغه است، کلا خزندگان و دوزیستان و به تعبیری حیواناتی که بدن لیز و مرطوبی دارند. هرچند الان می‌دانم پوست  مار و مارمولک اصلا هم لغزنده نیست اما هنوز از این جانوران زیبا می‌ترسم.

بچه که بودم هر بار برای گردش بیرون می‌رفتیم، من اولین کسی بودم که مارها و بزمچه‌ها را میدید، داد می‌زدم مار، اول پدرم می‌دوید مار را می‌گرفت، بعد حسابی سرزنشم می‌کرد که آخر پسر مگر مار ترس داره؟ :))


آنچه بر من گذشته را در نظر می‌گیرم، خیلی حواسم هست که یک زمانی آیین را نترسانم؛ حتی وقتی در پارک یک باره پای عقب اسب را بغل کرد، با آنکه می‌دانستم کارش چقدر خطرناک بوده، از ته دل خوشحال شدم، یک بار دیگر غافل شدم دیدم در ده سانتی یک سگ ولگرد نشسته و داره میو میو می‌کنه :))


پی‌نوشت: آیین دو سال و نیمه است، دیشب یک کلید بی‌اهمیت از کیبورد لپ‌تاپم را کند( کلید منو، همان کلید کنار کنترل سمت راست) و من سرش داد کشیدم و الان خیلی غصه دارم.

پی‌نوشت۲: هفته‌ی پیش کتابی در مورد نیل آرمسترانگ می‌خواندم، فکرش را می‌کردم، این انسان شجاع، نه با هواپیما، با موشکی به ارتفاع یک ساختمان سی طبقه، برای اولین بار رفته به جایی که هیچ کسی نیست و تنها یک اشتباه کوچک ممکن است باعث شود، نتواند از ماه برگردد.


۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

گردن شکسته

ما توی کامپیوتر یک اصطلاحی داریم به نام Bottleneck، و وقتی استفاده میشه که ظرفیت یک نرم افزار یا یک سیستم به خاطر ضعف در یک قست، محدود میشه و پایین میاد. مثلا تصور کنید کامپیوتری که سی‌پی‌یو قدرتمند، رم بالا و سریع و مادربورد بروزی داره اما از یک هارد مکانیکی قدیمی کند استفاده می‌کنه، و در نتیجه سرعت کلی سیستم مساوی میشه با سرعت هارد. چون کامپیوتر یک سیستمه و همه قسمت‌ها باید با هم کار کنند. دقیقا مثل یک بطری که دهانه‌ی تنگی داره.

متاسفانه تا دلتان بخواهد( که امیدوارم نخواهد) می‌توانید Bottleneck را به سایر حوزه‌ها تعمیم بدین، از مسائل شخصی تا سیاست و مشکل امروز جامعه کرونا.

در مورد سیاست که متاسفانه تنها یک هارد کند مشکل ما نیست، صد گردن تنگ و شکسته پیش پای ماست، فکرش را که می‌کنم بارها تلاش کردیم، امیدوار شدیم، حرکت کردیم و به ظاهر پیروز شدیم، اما حاصل؟ هیچ. نه هیچ به معنای کم و کمتر از حد انتظار. که در واقع هیچ به معنای واقعی کلمه.

در مورد کرونا، می‌گویی رعایت می‌کنم مساک می‌زنم، دستم را می‌شورم، به مهمانی نمی‌روم، اما همکارت که یک متر آنطرف‌تر نشسته می‌گوید برایش مهم نیست. کاری از دست قانون هم ساخته نیست، چون موقع ورود و خروج و داخل سالن ماسک دارد، اما به محض اینکه نشست پشت سیستم، ماسک را از گوش‌های درازش آویزان می‌کند. این احمق Bottleneck تلاش من برای ایمن ماندن هست، مستقیم تذکر دادم، غیر مستقیم از مزایای ماسک زدن گفتم، وقتی می‌توانم و کاری ندارم اتاقم را ترک می‌کنم، اما باز...

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰

اوه مای گاش - معنا و تفاوتش با اوه مای گاد

احتمالا شما هم (قبل از اینکه این مطلب را بخونید) مثل من(مثل منِ چند ساعت پیش) تصور می‌کنید که Oh my Gosh با Oh my God یکی هستند، و Gosh را اندکی عامیانه‌تر از God می‌دانید
اما من چند ساعت پیش به علل متعددی که عمده‌ی اونا بیکاری مفرط و اندکی کنجکاوی بود، رفتم سراغ یوتیوب( سرور و سالار همه‌ی سایت‌های اینترنتی) و متوجه تفاوت God , Gosh شدم و از جهل ۳۴ ساله در این قضیه به سلامتی خارج شدم. شما هم دستتون را بدید به من تا از این جهل خارجتون کنم.

باور بکنید یا نه جامعه‌ی آمریکا یک جامعه‌ی مذهبی هست و این جامعه‌ی مذهبی هنوز به چیز‌هایی پایبند هستند. مثلا اینکه الکی Oh my God نگن :))) یعنی oh my God را برای مسائل کوچک و پیش پا افتاده بکار نبرن. مثلا اومدین چایی بخورین و دیدین مگس افتاده توی چایی‌تون نگین Oh my God

حالا از کجا این شده اصول؟ و اگر اشتباهی ازش استفاده کنید ممکنه مخاطب آمریکایی‌تون دلخور بشه، اجازه بدید براتون توضیح بدم.

در جریان هستید که حضرت موسی در کوه سینا به دیدار یهوه(همان خدای خودمان) رفتند و آنجا دستورات مذهبی را دریافت کردند، به این دستورات ده فرمان میگن که به انگلیسی سخت(انگلیسی خیلی قدیمی) میشن اینا:

    Thou shalt have no other gods before me
    Honour thy father and thy mother
    Remember the sabbath day, to keep it holy
    Thou shalt not make unto thee any graven image
    Thou shalt not take the name of the Lord thy God in vain
    Thou shalt not kill
    Thou shalt not commit adultery
    Thou shalt not steal
    Thou shalt not bear false witness against thy neighbour
    Thou shalt not covet

مورد پنجم میگه: نام خدای خالقت را بیهوده به زبان نیاور.

خب معما حل شد، اینکه نام خدا را برای موارد کوچک به کار ببرید توهین محسوب میشه اما برای موارد مهم اشکال نداره، مثلا اگر ببینید دو تا ماشین با هم تصادف کردن ایراد نداره که بگید Oh my God

Gosh هم یه کلمه کاملا بی‌معنی و فقط بر وزن God هست.

در همین راستا اگر بیجا بگید Jesus Christ باز کار درستی نکردید و باید یه چیزی هم وزنش پیدا کنید و بگید مثلا بگید cheese and rice، باور کنید این مورد را جدی میگم و شوخی نمی‌کنم، خودتان ملاحظه بفرمایید.

این مطلب تقدیم می‌شود به زارا که وبلاگش را دوباره پاک کرد و باعث شد بگم Oh My God چون واعا مسئله‌ی مهمی بود

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰