۶ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

آرزوهای سه گانه

برای مابقی عمرم سه آرزو بیش تر ندارم

اول بتوانم به انگلیسی مسلط شوم

دوم هم اینکه بتوانم احساساتم را موزون کنم و شعر نویسم.

سوم ...

موافقین ۰ مخالفین ۰

خوف و رجا

این روزها که می‌رسند باز همه استرس دنیا آوار می‌شود روی سرم، دلهره عقل از سرم می‌پراند،  فقط دعا می‌کنم، دعا و دعا. انعمت علیهم ها برایم پر رنگ‌تر می‌شود، فی الدنیا حسنه ها هم همین طور. و با تواصو بالحق و تواصو بالصبر امیدواریم بیش‌تر می‌شود.

روی پای خودم بند نیستم. انگار بجای راه رفتن در ارتفاعی پایین آرام پرواز می‌کنم. می‌خواهم خودم را با کاری، مشغولیتی، تفریحی،چیزی  سرگرم کنم. نمی‌شود. آرام و قرار ندارم. به حافظ تفأل می‌زنم. با جواب‌های دو پهلواش ذهنم را آشفته‌تر می‌کند.

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست

که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست

ماه‌های قبل فقط امید بود و امید، اما کم کم ترس هم آمد. ترسی که دشمن امید است،ترسی عریان و رک و بی‌رحم، ترس ماه به ماه بیش‌تر شد. امید اما ماند هنوز هم هست، پر رنگ پر رنگ.

این کشمکش یک روز دو روز سه روز دوام دارد، بعد با خبری، نگاهی، احساسی... به یک باره امید می‌رود ترس می‌ماند، ناراحتی می‌آید، اما دوامی ندارند، چند ساعت شاید شاید یک روز، هر دو می‌روند. دنیا آرام می‌شود همه چیز فراموش می‌شود پاهایم را پیدا می‌کنم.

باز آخر ماه خواهد آمد و باز روز از نو روزی از نو


موافقین ۰ مخالفین ۰

دوباره

از فروردین ۸۴ با دوستم وبلاگ مشترکی هوا کردیم و ۵-۶ سالی منظم نوشتیم، اوایل فقط فنی و مرتبط با رشته‌ی درسی‌مان بود ولی بعدا پرت و پلاهای دیگری هم ما بینش می‌گذاشتیم. خوب کار می‌کردیم!
این وبلاگ جایزه‌ای هم برد. اما کم کم رها شد. فیلتر شدن وردپرس دات کام و خاموش شدن گودر همه خواننده‌ها را پرانده بود و توییتر و فیسبوک سرمان را کرده بود و حوصله‌مان را کم. چند بار دنبال بهانه گشتیم برای نوشتن ولی هرچه هلش دادیم موتورش روشن نشد که نشد...

بگذریم باز ویار وبلاگی آمد. این وبلاگ را راه انداختم و دوباره شروع کردم. نمی‌دانم ادامه می‌دهم یا این هم موقتی است؟



موافقین ۰ مخالفین ۰

پای چوبین

در جمعی نشسته بودم چند  نفر با استدلال و برهان خدای دین محمد را رد می‌کردند...

با خودم می‌گویم که به راحتی می‌شود که استدلال‌هایشان را بپذیریم. فقط همین مسئله هم نیست خیلی چیزها را می‌توانیم رد کنیم.

غزل حافظ را سیاسی تعبیر کنیم.

عشق را ترشحات هرمونی و نیاز فیزیولوژیک بدانیم.

تفاوت صبح و شام را از روی ساعت متوجه شویم و عطر سحرگاهان را اشتشمام نکنیم.

با خودمان که رو راست باشیم و در بند تعصبات نباشیم خواهیم دید که پذیرش اش زیاد سخت نیست.

اما نمی‌دانم پس از رد این‌ها چطور باید زندگی کنیم؟

---

پی نوشت: پای استدلالیون چوبین بود/ پای چوبین سخت بی‌تمکین بود

موافقین ۰ مخالفین ۰

خجالت

زرمان خواندنم که تمام شد یک آن با خودم گفتم فال حافظی بگیرم ببینم لسان الغیب از درونم چه می‌خواند. بی‌حوصلگی و تنبلی نگذاشت بروم دیوان بیاورم سرچ کردم فال حافظ و از اینجا بی نیت، بی حضور قلب، بی چشم بر هم گذاشتن و بی ذکر کلیک کردم تا فال را بیاورد.
حافظ هم رندی‌اش را کنار گذاشت و خیلی رک و بی لهجه گفت:

حال دل با تو گفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است


طمع خام بین که قصه فاش

از رقیبان نهفتنم هوس است


شب قدری چنین عزیز شریف

با تو تا روز خفتنم هوس است


وه که دردانه‌ای چنین نازک

در شب تار سفتنم هوس است


ای صبا امشبم مدد فرمای

که سحرگه شکفتنم هوس است


از برای شرف به نوک مژه

خاک راه تو رفتنم هوس است


همچو حافظ به رغم مدعیان

شعر رندانه گفتنم هوس است


واقعا خجالت کشیدم


موافقین ۰ مخالفین ۰

غزال غزل خوان

باز امشب ای ستاره تابان نیامدی

باز ای سپیده شب هجران نیامدی

شمعم شکفته بود که خندد به روی تو

افسوس ای شکوفه خندان نیامدی

زندانی تو بودم و مهتاب من چرا

باز امشب از دریچه زندان نیامدی

با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز

چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی

شعر من از زبان تو خوش صید دل کند

افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی

گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه

نامهربان من تو که مهمان نیامدی

خوان شکر به خون جگر دست می دهد

مهمان من چرا به سر خوان نیامدی

نشناختی فغان دل رهگذر که دوش

ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی

گیتی متاع چون منش آید گران به دست

اما تو هم به دست من ارزان نیامدی

صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست

ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی

در طبع شهریار خزان شد بهار عشق

زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی

---

این شعر زیبا را در برنامه گل‌های تازه شماره ۲۰ با آوازی خوش در دستگاه شور خوانده‌اند. بشنوید

موافقین ۱ مخالفین ۰