این روزها که می‌رسند باز همه استرس دنیا آوار می‌شود روی سرم، دلهره عقل از سرم می‌پراند،  فقط دعا می‌کنم، دعا و دعا. انعمت علیهم ها برایم پر رنگ‌تر می‌شود، فی الدنیا حسنه ها هم همین طور. و با تواصو بالحق و تواصو بالصبر امیدواریم بیش‌تر می‌شود.

روی پای خودم بند نیستم. انگار بجای راه رفتن در ارتفاعی پایین آرام پرواز می‌کنم. می‌خواهم خودم را با کاری، مشغولیتی، تفریحی،چیزی  سرگرم کنم. نمی‌شود. آرام و قرار ندارم. به حافظ تفأل می‌زنم. با جواب‌های دو پهلواش ذهنم را آشفته‌تر می‌کند.

بنال بلبل اگر با منت سر یاریست

که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست

ماه‌های قبل فقط امید بود و امید، اما کم کم ترس هم آمد. ترسی که دشمن امید است،ترسی عریان و رک و بی‌رحم، ترس ماه به ماه بیش‌تر شد. امید اما ماند هنوز هم هست، پر رنگ پر رنگ.

این کشمکش یک روز دو روز سه روز دوام دارد، بعد با خبری، نگاهی، احساسی... به یک باره امید می‌رود ترس می‌ماند، ناراحتی می‌آید، اما دوامی ندارند، چند ساعت شاید شاید یک روز، هر دو می‌روند. دنیا آرام می‌شود همه چیز فراموش می‌شود پاهایم را پیدا می‌کنم.

باز آخر ماه خواهد آمد و باز روز از نو روزی از نو